به سوی آینده

شوایک سرباز دلیر یاروسلاو هاشِک

ترجمۀ ناصر مؤذن

 

توضیحی تاریخی‌ای مختصر و لازم:

داستان رمان “شوایک سرباز دلیر” ماجراهای شوایکِ چک، سرباز ارتش اتریش-مجارستان در جنگ اول جهانی  است. ساکنان  کشور اتریش- مجارستان شامل ملیت‌های آلمانی، چک‌های مجار، اسلواک‌ها، اسلونیایی‌ها، و سایر قومیت‌های اسلاو بود.  این کشور توسط خاندان سلطنتی هابسبورگ اداره می‌شد و در این زمان امپراتور آن فرانتس ژوزف اول بر آن حکمروایی می‌کرد. فصل ۱ “کتاب اول” این رمان با قتل وارث تاج و تخت این کشور  یعنی آرشیدوک فرانتس فردیناند همزمان است که به‌دنبال آن آتش جنگ جهانی اول شعله‌ور شد.

نشر نخست ترجمه فصل ۱‌ از “کتاب اول” رمان “شوایک سرباز دلیر”، در مجلۀ “سوگند”، شمارۀ یک، ۲۷ اسفندماه ۱۳۵۷ به‌چاپ رسید. این چاپ با ویراست جدید آن است. اضافه کردن “ما” به “سربازِ خوب” از سوی مترجم فارسی به‌دلیل این است که نویسندهٔ چک این رمان یعنی یاروسلاو هاشِک، شوایک را یک قهرمان ناشناخته و مایهٔ مباهاتِ مردم چک می‌داند. متن ترجمه شده به انگلیسی این رمان از سوی انتشارات پنگوئن در ۲۸۲ صفحه شامل سه کتاب است، کتاب اول “پشت جبهه” با ۱۳ فصل، کتاب دوم با ۵ فصل، کتاب سوم با ۴ فصل. تصویرهای سراسر کتاب به‌قلم ژوزف لادا است. این رمان به ۵۶ زبان زندهٔ دنیا از جمله فارسی (نشر چشمه) ترجمه شده است. برخی صاحب‌نظران ادبی جهان این رمان  را جزو ده رمان بزرگ جهان نام برده‌اند.

 

پیش‌درآمد

دورانِ بزرگ مردانِ بزرگ را فرامی‌طلبد. قهرمانانی نا‌شناخته وجود دارند که فروتن‌اند، بی‌هیچ زرق‌وبرق تاریخیِ ناپلئونی. اگر منشِ این قهرمانان ناشناخته را تجزیه‌و‌تحلیل کنید درمی‌یابید که شکوه اسکندر کبیر را حتی تحت‌الشعاع قرار می‌دهند. امروز در خیابان‌های پراگ مردی پاره‌پوره پوشیده را می‌توانید ببینید که حتی خودش از اهمیت خودش در تاریخ عصر بزرگ نو آگاه نیست. او راهش را فروتنانه می‌سپرد بدون آزار دادن به کسی. و نه آزار داده می‌شود از سوی روزنامه‌نگاران در پاسخ به مصاحبه‌ای. اگر نامش را از او بپرسید او ساده و بی‌تکلف به شما جواب می‌دهد: “من  شوایک هستم… ”

و این مرد ژنده‌پاره‌پوشِ آرام، بی‌تکلف درواقعیت امر آن سربازِ قدیمیِ شجاع و قهرمان “سرباز خوب” قدیمی “شوایک” است که یک وقتی در دوران پادشاهیِ اتریش نام او بر لب همهٔ شهروندان پادشاهی بوهمیایی۱ اتریش بود، و در روزگار جمهوری هم شکوه و افتخارش از بین نرفت.

من بسیار شیفته سرباز خوب شوایک هستم و در ارتباط با ماجراهای او در خلال جنگ جهانی اول متقاعد شده‌ام که این قهرمان فروتن، گمنام، همنوایی و همدلی همهٔ شما را  به‌دست خواهد آورد. شوایک برخلاف آن هروستراتوس احمق معبد ایزدبانو آرتمیس در افه‌سوس را به‌آتش نکشید فقط برای اینکه نام خودش را توی روزنامه‌ها و کتاب‌های درسی وارد کند. و این کافی است.

نویسنده (یاروسلاو هاشِک)

 

کتاب اول / پشت جبهه / فصل  ۱

 

شوایک، سرباز خوبِ ما، در جنگ بزرگ وارد  می‌شود 

پیرزن نظافتچی به آقای شوایک گفت: “پس آنان فردیناند۲ ما را کشته‌اند.”

 چند سال پیش پس از اینکه بالأخره یک هیئت پزشکی ارتش تأیید کرد که آقای “شوایک” سبک‌مغز است، خدمت در نظام را ترک کرده بود و حالا با فروش سگ‌های بدریخت و قواره، سگ‌هایی که نژاد مختلط داشتند و بَدهیبت بودند و خودش برای‌شان شجره‌نامه می‌تراشید زندگی‌اش را می‌گذراند. او غیر از این مشغله به رماتیسم هم مبتلا بود و در همین لحظه هم داشت زانوهایش را با روغن “الیمان” می‌مالید. درحالی که همچنان زانوها را می‌مالید پرسید: “کدام فردیناند خانم مولر؟ من دوتا فردیناند می‌شناسم. یکی پادو مغازهٔ پروشای دوافروش است و یک بار هم اشتباهی یک بطر روغن موی سر خورد، یکی دیگر هم فردیناند کوکوشکا است که گوهِ سگ جمع می‌کند. هیچ‌کدام این‌ها هم یک مو از سرشان کم نشده.”

خانم مولر: “اِوا نه آقا، حضرت والا را می‌گویم. شاهزادهٔ بزرگ فردیناند، اهل کونوپیشتیه، آن مرد چاق مؤمن کلیسا برو.”

شوایک با تعجب فریاد زد: “یا مریم ‌بن‌عیسا! چه کارِ گُنده‌ای! کجا این اتفاق برای حضرت‌والا افتاد؟”

خانم مولر: “توی سارایه‌وُ کشتنش، می‌دانید، با یک تپانچه. همراهِ سرکارعِِلیه همسرشان آنجا اتومبیل می‌راندند. ”

شوایک: “خُب، اینجا را داشته باش خانم مولر، در یک اتومبیل. بله، البته، آقایی مثل او استطاعتش را دارد که اتومبیل سواری کند، ولی هرگز تصورش را هم نمی‌کرد این اتومبیل‌رانی ممکن است بدطوری تمام شود. و به‌علاوه در سارایه‌وُ! یعنی در بوسنی خانم مولر. اطمینان دارم که کارِ  تُرک‌هاست. می‌دانی ما هرگز نمی‌بایست بوسنی و هرزگوین را ازشان [از ترک‌ها] می‌گرفتیم۳. پس می‌بینید خانم مولر حضرت والا حالا با فرشتگان آرمیده است. زیاد درد کشید؟”

خانم مولر:”حضرت والا که یکباره کارش ساخته شد آقا. می‌دانید تپانچه اسباب‌بازی نیست که. همین چند وقت پیش یک آقایی توی نوسل، همان جایی که من هم اهل آنجا و از آنجا آمده‌ام، این‌ور و آن‌ور ول می‌گشت و یک تپانچه  هم داشت. چه پیش آمد؟ همهٔ خانواده‌اش را با گلوله زد و حمالی هم که آمده بود ببیند چه کسی دارد در طبقهٔ سوم تیراندازی می‌کند او هم تیر خورد.”

شوایک:”یک تپانچه‌هایی هست خانم مولر که حتی اگر خودت را هم بکشی تیر ازش درنمی‌رود. خیلی از این نوع تپانچه‌ها موجود است. ولی برای حضرت والا من اطمینان دارم که یک تپانچهٔ بهتری می‌بایست خریده بوده باشند. و حاضرم شرط ببندم خانم مولر مردکی که این کار را کرده به‌خاطر آن لباس قشنگی هم پوشیده. تیر ایلخی در کردن به آدمی مثل حضرت والا کار ساده‌ای نیست، می‌دانید که. مثل آن شکارچی که دزدکی شکار می‌کند و تیر ایلخی به شکاربان می‌اندازد نیست که. مسئله اینست که چگونه به ایشان دسترسی پیدا کنی. اگر شندره پندره پوشیده باشی به حضرت آقایی عالی مثل ایشان نمی‌توانی نزدیک شوی. شما مجبورید کلاه سیلندر سرتان کنید، آن‌وقت آجان‌ها پیش از وقت به‌چنگتان نمی‌آورند.”

خانم مولر:  “می‌گویند از این آجان‌ها آنجا فراوان بودند آقا.”

شوایک درحالی که مالش زانویش را دیگر رها می‌کرد گفت: “خُب، البته خانم مولر، اگر بخواهید حضرت‌والا یا حتا اعلیحضرت امپراتور را بکُشید، مطمئناً به مشورت احتیاج دارید. چندتا کله از یک کله عقل بیشتری دارد. این یکی یک چیز می‌گوید آن یکی چیزی  دیگر و بعد ٬کارِ نیک پاداشش موفقیت است٬ همان‌طور که در سرود ملی‌مان خوانده می‌شود. اصل قضیه اینست که آدم گوش‌به‌زنگ فرصتی باشد که آقایی مثل او [فرانتس فردیناند] سواره بگذرد. درست مثل ٬لوکنی٬ پیر، اگر به‌یاد بیاورید، که مرحومهٔ خدابیامرز الیزابت (سی‌سی)۴ ما را با یک سوهان کشت. لوکنی رفت همراه الیزابت فقط قدم بزند. حالا دیگر کیست که به کسی اعتماد کند؟ بعد از آن دیگر برای ملکه‌ها هم چندان جایی برای قدم زدن باقی نخواهد ماند! و این بلیه سراغ خیلی اشخاص دیگر هم خواهد آمد، می‌دانید که.حرف‌های من را به‌خاطر داشته باشید خانم مولر، بعد از این نوبت تزار و تزارینا خواهد بود و ممکن است، اگرچه خدای نکرده، حتا نوبتِ اعلیحضرت امپراتور ما هم برسد. حالا که با عمویش۵ کار را شروع کرده‌اند. آقای محترم پیر دشمنان زیادی دارد، حتا بیشتر از فردیناند. خیلی پیش از این نبود که یک آقایی در یک میخانه برایمان تعریف می‌کرد زمانی می‌آید که همهٔ این امپراتورها یکی بعد از دیگری کارشان ساخته شود و همهٔ اسب‌ها و آدم‌های امپراتور هم نمی‌توانند آنان را نجات دهند. این آقا بعد از این حرف‌ها پول نداشت حساب میزش را بدهد. صاحب میخانه مجبور شد یقه‌اش را بچسبد و آجان خبر کند. آن آقا یک مشت به چانهٔ میخانه‌چی زد و  دوتا هم به آجان. بعد او را از میخانه بردند بیرون و توی کالسهٔ مست‌ها سوارش کردند تا دوباره حالش را جا بیاورند. خب، توی دنیای عجیبی زندگی می‌کنیم خانم مولر، تردیدی نیست! چه لطمه‌ای دوباره برای اتریش! وقتی توی ارتش بودم یک روز سربازی یک‌دفعه زد و افسری را کشت. تفنگش را برداشته بود و یکراست رفته بود دمِ درِ دفتر آن افسر. بش گفتند برود پی کارش ولی او همین‌طور اصرار می‌کرد می‌خواهد با آن افسر صحبت کند. آن افسر از دفترش آمد بیرون و بلافاصله حکم ٬بازداشت در پادگان‌٬ را داد دست سرباز. اما سرباز هم تفنگ را گرفت بالا و دَنگ تیر در رفت درست وسط قلب افسر. گلوله از پشت افسر بیرون زد و دفتر را داغون کرد. بطری جوهر قلم را شکست و اسناد را به‌کثافت کشید.”

خانم مولر بعداً وقتی شوایک داشت لباس می‌پوشید پرسید: “اِوا خداوندا چه بر سر آن سرباز آمد؟”

شوایک درحالی که با تلنگر زدن به لبهٔ کلاهش گرد روی آن را پاک می‌کرد گفت: “او خودش را با بند شلوار دار زد. و تازه بند شلوار هم مال خودش نبود. بند شلوار به‌بهانه اینکه شلوارش دارد از پایش پایین می‌افتد از زندانبان عاریه گرفته بود. شما فکر می‌کنید باید منتظر می‌شد تیربارانش کنند؟ می‌دانید خانم مولر، در یک همچو وضعیتی هر کسی دستپاچه است. زندانبان را به‌همین سبب تنزل رده دادند و شش ماه هم حبس برایش بریدند. ولی او حبس را تا آخر نکشید. به سویس فرار کرد و حالا توی این یا آن کلیسا واعظ است. امروزه در دوروبر آدم‌های درستکار خیلی کم پیدا می‌‌شوند خانم مولر. تصور می‌کنم حضرت‌والا دوک بزرگ فردیناند در سارایه‌وُ در مورد آن یارو که تیرش زد دوچار اشتباه محاسبه شده بود. آقای محترمی را دید و پیش خودش فکر کرد ٬ این آدم شخص درستکار و محترمی باید باشد که دارد برایم هورا می‌کشد٬ ولی مرد محترم به‌جای هورا دَنگ! دَنگ! تحویلش داد. خانم مولر آیا یک دَنگ به او زد یا چندتا؟”

خانم مولر: “آقا روزنامه می‌گوید حضرت‌والا عین آبکش سوراخ‌سوراخ شده بود. یارو همهٔ فشنگ‌هایش را توی شکم او خالی کرده بود.”

شوایک: “خُب این کار تر و فرز انجام شد خانم مولر، وحشتناک سریع. من برای همچو کاری یک براونینگ می‌خرم. مثل یک اسباب‌بازی به‌نظر می‌آید اما در یک جفت دقیقه می‌توانی بیست‌تا حضرت والا شاهزادهٔ بزرگ را با آن بزنی، مهم هم نیست که این حضرت‌والا شاهزادهٔ بزرگ‌ها لاغر باشند یا چاق. گرچه بین من و شما خانم مولر حضرت‌والا شاهزادهٔ بزرگِ چاق نسبت به حضرت‌والا شاهزادهٔ بزرگِ لاغر مقبول‌تر است. ممکن است آن زمان که در پرتغال پادشاه‌شان را کشتند یادتان بیاید؟ او هم یک آدم چاق بود. از این‌ها گذشته انتظار نداشته باشید پادشاه لاغر باشد درست است؟ خُب من حالا می‌روم میخانه، میخانهٔ چالیتسه، اگر کسی آمد سراغ آن سگ راهنما۶ که بابتش پیشکی پول گرفته‌ا‌م بهشان بگویید او را به پانسیون سگ‌هایم در ده برده‌ام و اینکه فقط گوش‌هایش را کوتاه کرده‌ام و تا موقعی که خوبِ خوب بشود نباید جابه‌جایش کرد، و گرنه گوش‌هایش سرما می‌خورند. لطف بفرمایید کلید را به سرایدار بدهید.”

توی میخانهٔ چالیتسه فقط یک نفر نشسته بود او هم “برِت‌شنایدِر” افسر پلیس بود که لباس شخصی می‌پوشید و برای ادارهٔ امنیت دولت کار می‌کرد. “پالی‌وِتس” صاحب میخانه داشت لیوان‌ها را می‌شست و برِت‌شنایدِر بیهوده گیر داده بود او را به یک گفت‌وگوی جدی بکشد.

پالی‌وِتس در بددهنی شهرهٔ خاص و عام بود. تکیه کلامش هم “گوه” یا “کون” بود. اما درعین‌حال خوب مطالعه می‌کرد. هنگامی که پاسخ آخر محافظ پیر ناپلئون به انگلیسی‌ها در نبرد واترلو۷ را توصیف می‌کرد به همه می‌گفت آنچه ویکتور هوگو راجع به‌ این موضوع نوشته بخوانند.

برِت‌شنایدِر در حالی که صحبت جدی‌اش را دنبال می‌کرد گفت: “خُب، تابستان پرشکوهی‌ست!”

پالی‌وِتس همان‌طور که لیوان‌ها را توی گنجه جا می‌داد گفت: “گوه به همه چیز!”

برِت‌شنایدِر با امیدی اندک به به‌دست آوردن نتیجه گفت: “توی سارایه‌وُ اقدام خوبی برای ما مردم انجام داده‌اند.”

پالی‌وِتس پرسید: “کدام سارایه‌وُ؟ منظورت آن زیرزمینی شراب در نوسل است؟ آنجا همیشه جنگ و دعواست می‌دانید که. البته آنجا اسمش نوسل است.”

برِت‌شنایدِر گفت: “در سارایه‌وُ  آقای پالی‌وِتس در بوسنی. به‌تازگی در آنجا حضرت‌والا را تیر زدند، دوک بزرگ فردیناند را. به این عمل چه می‌گویید؟ ”

پالی‌وِتس گفت: “من خودم را قاتی این‌جور چیزها نمی‌کنم. می‌توانند کونم را ماچ کنند اگر دخالت کردم!”

 

پالی‌وِتس این را مؤدبانه گفت و چپقکش را چاق کرد و گفت: “امروزه اگر آدم خودش را قاتی یک همچو اشتغالاتی بکند گردن خودش را شکسته است. من کاسبم و وقتی کسی می‌آید اینجا و آبجو سفارش می‌دهد من لیوانش را از آبجو پر می‌کنم. اما سارایه‌وُ، سیاست، یا اخیراً مرحوم آرشدوک برای آدم‌هایی مثل ما هیچ‌اند. این‌ها همه یک‌راست به پانکراتس۸ کشیده می‌شود.”

برِت‌شنایدِر توی لب رفت و با نا‌امیدی به دور و بر خود، به میخانه خالی از مشتری، نگاه کرد. پس از لحظه‌ای دوباره شروع کرد: “آهای، معمولاً اینجا تصویری از اعلیحضرت آویزان بود، درست همانجا که الان آینه آویزان است.”

پالی‌وِتس جواب داد: “بله راست می‌گویید آنجا آویزان بود اما مگس‌ها عادت داشتند روی آن برینند بنابراین برش داشتم و گذاشتمش توی زیرشیروانی. می‌‌دانید ممکن بود کسی جسارت کند و اشاره‌ای به گوهِ مگس‌ها بکند و بعد زیاد خوشایند نبود. نمی‌خواهم این‌جور بشود، درسته؟”

برِت‌شنایدِر گفت: “در سارایه‌وُ از قرار ماجرایی کاملاً وحشتناک می‌باید اتفاق افتاده باشد آقای پالی‌وِتس.”

این سؤالِ مستقیم و ماهرانه بیشترین احتیاط در جواب را در پالی‌وِتس برانگیخت، و گفت: “در این موقع سال گرمای هوای بوسنیا و هرزگوینا سوزان است. وقتی آنجا خدمت می‌کردم مجبور شدند روی کلهٔ ستوان یخ بگذارند.”

برِت‌شنایدِر پرسید: “در کدام هنگ خدمت می‌کردید آقای پالی‌وِتس؟”

پالی‌وِتس گفت: “ممکن نیست بتوانم چیزی چنین بی‌اهمیت را به‌خاطر بسپارم. همچو چیزهایی بسیار  بی‌معنی هرگز علاقهٔ مرا جذب نمی‌کنند و هرگز هم سرم را با این چیزها درد نمی‌‌آورم. کنجکاوی زیاد جوانمرگی می‌آورد.”

برِت‌شنایدِر بالأخره بار دیگر توی لب رفت. چهرهٔ گرفتهٔ او باز شد فقط با پیدا شدن شوایک که توی میخانه آمد و یک آبجو سیاه سفارش داد و اظهارنظر کرد: “امروز صبح هم توی وین خواهند بود.”

در چشم‌های برِت‌شنایدِر بارقه‌ای از امید درخشید و موجز و مختصر گفت: “در کونوپیشتیه ده‌تا پرچم سیاه هست.” شوایک پس از اینکه آبجوش را سرکشید گفت: “بایستی دوازده‌تا باشد.”

برِت‌شنایدِر پرسید: “چه چیز موجب می‌شود که فکر کنید دوازده‌تا باید باشد؟”

شوایک جواب داد: “دوازده عدد روندی است. یک دوجین به‌نظر جالب‌تر می‌آید و دوجین‌ها معمولاً برای آدم هم ارزان‌تر درمی‌آیند.”

سکوتی برقرار شد که شوایک خودش آن را با آهی شکست و گفت: “که این‌طور، الان او با خدا و فرشتگان آرمیده است، خدا رحمتش کند! حتی زنده نماند که امپراتور بشود. وقتی در خدمت نظام بودم ژنرالی یک‌دفعه از اسبش افتاد پایین و بدون هیچ جاروجنجال خود را کشت. خواستند به او کمک کنند، بلندش کنند، و روی اسبش بنشانندش اما با تعجب دیدند او کاملاً مرده است. و به درجهٔ فیلدمارشالی ارتقای درجه پیدا کرد. این ماجرا در یک بازدید اتفاق افتاد. این بازدیدها برای کسی آمد نداشته. در سارایه‌وُ هم جریان بازدید بود. یادم می‌آید یک دفعه در مراسم سان و رژه‌ای مثلِ این بیست‌تا دکمه از لباس سربازیم گم کرده بودم و مرا به‌مدت دو هفته به زندان انفرادی انداخته بودند. در آنجا مثل لازاروس [العاذر] دو روز کت‌بسته افتاده بودم. اما در ارتش بایستی نظم داشته باشی، و اِلا چرا اصلاً کسی دچار ناراحتی شود؟ ستوان ما مارکووتس همیشه عادت داشت بگوید ٬بایستی نظم وجود داشته باشد احمق‌ها، و اِلا مثل میمون‌ها از درخت‌ها بالا می‌رفتید. ولی ارتش آدمتان می‌کند ای تنبل‌های بیچاره٬  و این حرف‌ها مگرحقیقت ندارد؟ دقیقاً یک باغ ملی را مجسم کنید، بگذار اسمش را میدان چارلز بگذاریم و روی هر درخت یک سرباز بی‌نظم را در نظر بیاورید! این منظره کافی‌ست که شب‌ها شما را دچار کابوس کند!”

برِت‌شنایدِر گفت: “در سارایه‌وُ آن کار را صربی‌ها کردند.”

شوایک پاسخ داد: “در اینجا اشتباه می‌کنید، تُرک‌ها بودند و آن هم به‌علت بوسنیا و هرزگووینا.” و شوایک نظریات خودش را دربارهٔ سیاست خارجی اتریش و کشورهای بالکان توضیح داد. در سال ۱۹۱۲/ ۱۲۹۱ خورشیدی ترک‌ها در جنگی که با صربستان، بلغارستان، و یونان داشتند شکست خوردند. ترک‌ها می‌خواستند اتریش به آنان کمک برساند و وقتی چنین نشد آنان هم فردیناند را تیر زدند.”

شوایک گفت: “ترک‌ها را دوست داری؟” و به طرف پالی‌وِتس چرخید و گفت: “اون سگ‌های کافر را دوست داری؟ نداری، داری؟”

پالی‌وتس گفت: “یک مشتری مثل مشتری‌های دیگرست، عیبی ندارد که ترک باشد. برای ما کاسب‌ها سیاست دخلی به تجارت ندارد. پول آبجوت را بده، بنشین توی میخانه و هرچی دلت می‌خواهد دادوقال کن. این مرام من است. برای من فرقی ندارد که فردیناند ما به‌وسیلهٔ صربی یا ترک، کاتولیک یا مسلمان، آنارشیست یا چک جوان۹ به‌قتل رسیده باشد.”

برِت‌شنایدِر که بار دیگر داشت از حرف کشیدن از آنان ناامید می‌‌شد ادامه داد: “این‌ها همه درست، گذشته از این قبول دارید این ضایعه‌ای سنگین برای اتریش است؟”

شوایک ‌به‌جای صاحب میخانه جواب داد: “آره، درواقع ضایعه‌ای است، هیچ‌کس آن را انکار نمی‌کند. ضایعه‌ای تکان دهنده. نمی‌توان به‌جای فردیناند ابله‌ای را که پشیزی نمی‌ارزد جانشین کرد. مگر اینکه هنوزم چاق‌تر باشد.”

برِت‌شنایدِر سرحال آمد و پرسید: “منظورت چیست؟”

شوایک به‌نحوی مناسب جواب داد: “منظورم چیست؟ درست همین است. اگر چاق‌تر از این می‌بود بعد البته مطمئناً خیلی پیش از این کشته می‌شد، وقتی که آن پیرز‌ن‌های کونوپیشتیه را هنگام جمع‌آوری هیزم و چیدن تمشک در املاکش دنبال می‌کرد و مجبور نمی‌شد این طور شرم‌آور بمیرد. دقیقاً پیش خودت مجسم کن، عموی اعلیحضرت امپراتور و تیر خوردن! چرا که این یک رسوایی است! روزنامه‌ها پر است از آن. سال‌ها پیش در بودیه‌یوویتسهٔ ما چوبداری به‌نام بژتیسلاو لودویک در بازار سر یک جروبحث با چاقو کشته شد. پسری داشت به‌نام بوهوسلاو و این پسرک هرجا می‌رفت که خوک‌هایش را بفروشد هیچ‌کس نمی‌خرید و می‌گفتند “این پسر اون یاروست که با چاقو کشته شد. محتملاً حرامزادهٔ درجه یکی هم هست!” جز اینکه خودش را از روی پل کروملوف به ولتاوا (مولداو) پرت کند چاره‌ای برایش باقی نماند، و مردم مجبور شدند او را از رودخانه بیرون بکشند و دوباره زنده‌اش کنند، آب‌ها را از توی شکمش بیرون بکشند و البته او در بازوان دکتر درست وقتی که داشت به او سوزن می‌زد می‌بایست بمیرد.”

برِت‌شنایدِر با طمطراق گفت: “باید بگویم مقایسه‌های عجیب‌‌غریبی می‌کنی، اول دربارهٔ فردیناند صحبت می‌کنی و بعد راجع به یک چوبدار.”

شوایک از خودش دفاع کرد: “آه نه، من نمی‌خواستم، خداوند مرا از مقایسه کسی با کسی حفظ کند. آقای پالی‌وِتس مرا خوب می‌شناسد. من هرگز کسی را با کسی مقایسه نکرده‌ام، کرده‌ام؟ اما به‌خاطر اوضاع‌واحوالم نمی‌خواهم به‌جای بیوهٔ دوک بزرگ باشم. حالا او چه خواهد کرد؟ بچه‌هایش بی‌پدرند و املاک خانوادگی در کونوپیشتیه بدون ارباب. آیا با یک دوک تازه ازدواج می‌کند؟ از این ازدواج چه حاصلش می‌شود؟ فقط با او دوباره به سارایه‌وُ می‌رود و دومین بار بیوه می‌شود. می‌دانید، سال‌ها پیش یک قرقچی۱۰ (شکاربان) بود در ٬زْلیو‌٬ نزدیک ٬هلوبوکاه۱۱٬  که  نام بسیار زشتی داشت یعنی ٬پینداور۱۲٬ و چندتا شکار دزد او را با تیر زدند و او یک بیوه‌زن و دوتا طفل از خود به‌جا گذاشت. یک سال نشده بود که بیوهٔ او با یک قرقچی دیگر به‌نام ٬پپیک شاول٬ اهل ٬میدلوواری٬ ازدواج کرد. شکار دزدها او را هم با تیر زدند. او بار سوم هم ازدواج کرد، دوباره با یک قرقچی، و گفت: “دفعهٔ سوم خوش‌اقباله. اگر این بار بخت با ما نسازد نمی‌دانم چکار باید بکنم؟” خُب، شکار دزدها البته این یکی را هم با تیر زدند و او از همهٔ این قرقچی‌ها جمعاً شش بچه داشت. او حتی به دفتر والاحضرت شاه‌زاده در “هلوبوکاه” رفت و شکایت کرد با این قرقچی‌ها مشکل پیدا کردم. بنابراین دفتر والاحضرت شاهزاده به او توصیه کرد با یک یاروی “یارش”۱۳ نامی که ناظر در  برج دید‌بانی آب در “راژیتسه” بود ازدواج کند. تصورش را می‌توانید بکنید؟ وقتی شکار دزدها داشتند در دریاچه ماهی می‌گرفتند او را غرق کردند. از او هم دوتا بچه به‌جا ماند. و بعد یک خوک اخته‌کن اهل “وودنانی” با او ازدواج کرد و یک شب با تبر به فرق سرش کوبید و یک‌راست رفت خودش را به پلیس معرفی کرد. همان‌طور اینکه او را در دادگاه ناحیه‌ای در پیسِک دار می‌زدند دماغ کشیش را گاز گرفت و گفت هیچ هم پشیمان نیست. او همچنین چیزهایی فوق‌العاده زننده دربارهٔ اعلیحضرت گفت.”

برِت‌شنایدِر با امیدی بسیار برای جواب سؤال کرد: “و شما نشد بفهمید او چه گفت؟”

شوایک جواب داد: “نمی‌توانم به شما بگویم، چون هیچ‌کس جرئت نمی‌کند آن را تکرار کند. اما به من گفتند این حرف آن‌قدر وحشتناک و ترس‌آور بود که یکی از قاضی‌های دادگاه دیوانه شد و تا همین امروز او را یک جایی تنها نگه داشته‌اند، بنابراین این حرف فاش نخواهد شد. این از آن حرف‌هایی که مردم وقتی مست می‌کنند راجع به اعلیضرت می‌گویند نیست.”

برِت‌شنایدِر پرسید: “چه بدحرفی‌هایی مردم راجع به اعلیحضرت  وقتی مست هستند می‌کنند؟‌”

پالی‌وِتس گفت: “آقایان حالا بیایید و لطف کنید و موضوع صحبت را عوض کنید، شما می‌دانید که من این حرف‌ها را دوست ندارم. کسی ممکن است حرفی بی‌ربط بزند بعد برایش متأسف بشویم.”

شوایک سؤال برِت‌شنایدِر را تکرار کرد: “چه نوع بدحرفی مردم راجع به اعلیحضرت وقتی مست هستند می‌کنند؟ همه‌جور. مست باشی سرود ملی اتریش را هم برایت بنوازند آن وقت خواهی دید که چه خواهی گفت! آن‌قدر چیزها راجع به اعلیحضرت به کله‌ات می‌آید که اگر فقط نیمی از آن‌ها واقعیت داشته باشند کافی‌ست که همهٔ زندگی او را به ننگ و کثافت بکشد. اما این آقای پیر [امپراتور] سزاوار این چیزها نیست. خوب فکر کن! پسرش رودُلف۱۴ را در عنفوان شباب و بهار جوانی از دست داد. همسرش الیزابت [سی‌سی] را با ضربهٔ سوهان کشتند. و بعد یان [یوهان] اورت نیز از دست رفت. برادرش، امپراتور مکزیک۱۵ را در یک دژ جلو دیوار گذاشتند و به گلوله بستند. و حالا  در دوران پیری هم عموی او را به‌قتل رساندند. آدم برای تحمل این مصیبت‌ها باید اعصابی از آهن داشته باشد. آن‌وقت بعضی از این بی‌پدرمادرهای مست به او بددهنی می‌کنند. اگر امروز اوضاع قاراش‌میش ‌شد به‌عنوان یک داوطلب وارد ارتش می‌شوم و تا آخرین قطرهٔ خون به اعلیضرت خدمت می‌کنم.”

شوایک جرعه‌ای ممتد از آبجوش نوشید و ادامه داد: “شما واقعاً فکر می‌کنید اعلیحضرت این قبیل کارها را تحمل خواهد کرد؟ اگر این‌طور فکر می‌کنید اصلاً او را نشناخته‌اید. با ترک‌ها جنگ خواهد کرد: شما عموی مرا کشتید من هم فک‌تان را خُرد خواهم کرد. مطمئناً جنگ می‌شود. صربستان و روسیه در این جنگ از ما حمایت خواهند کرد. حمام خون نصفه‌کاره وجود نخواهد داشت.”

چهرهٔ شوایک در این لحظهٔ پیامبرگونه زیبا می‌نمود. چهرهٔ سادهٔ او که همچون وهلهٔ بدرِ تمام متبسم بود با وجد و سرور پرتو می‌افشاند. همه‌چیز برای او روشن می‌نمود. درحالی که به‌تشریح آیندهٔ اتریش ادامه می‌داد گفت: “اگر با ترک‌ها بجنگیم ممکن است آلمانی‌ها به ما حمله کنند چون آلمانی‌ها و ترک‌ها هوای هم را دارند. شما نمی‌توانید بی‌پدرمادرهایی گنده‌تر از این‌ها را جایی دیگر پیدا کنید. اما ما با فرانسه که از سال ۱۸۷۱/ ۱۲۵۰ خورشیدی (آغاز و شکست کمون پاریس) به این سو از آلمان بدش می‌آید می‌توانیم متحد شویم. و بعد اوضاع قاراش‌میش خواهد شد. جنگ خواهد بود. دیگر حرفی ندارم.”

برِت‌شنایدِر سر پا ایستاد و موقرانه گفت: “به حرف دیگر احتیاجی هم نیست. دنبال من به راهرو بیا. من حرف‌هایی دارم که آنجا باید به تو بگویم. ”

شوایک افسر پلیس که لباس شخصی پوشیده بود تا توی راهرو که سورپرایزی کوچک انتظارش را می‌کشید دنبال کرد. هم‌پیالهٔ چند لحظه پیش او “جوجه عقاب”۱۶ خود را به شوایک نشان داد  و اعلام کرد او بازداشت است و یک‌راست او را به ادارهٔ مرکزی پلیس می‌برد. شوایک سعی کرد توضیح دهد آن آقای محترم بایستی دچار اشتباه  شده باشد و او کاملاً بی‌گناه است و کلمه‌ای حتی که به کسی بَربخورد نگفته است.

به‌هرحال برِت‌شنایدِر به او گفت که عملاً اقدام‌های جنایتکارانه‌ای متعدد مرتکب شده است به‌علاوهٔ اقدام علیه امنیت کشور.

برِت‌شنایدِر و شوایک بعد به میخانه بازگشتند و شوایک به پالی‌وِتس گفت: “پنج‌تا آبجو داشتم، دوتا سوسیس دودی، و یک نان بولکی. حالا یک پیاله دیگر از همان مشروب به من بده باید بروم، چون که بازداشت هستم.”

برِت‌شنایدِر جوجه عقاب خود را به پالی‌وِتس نشان داد، لحظه‌ای به چشم‌های او خیره ماند و بعد سؤال کرد: “ازدواج کرده‌ای؟” پالی‌وِتس جواب داد: “کرده‌ام.”  برِت‌شنایدِر پرسید: “آیا خانم کسب‌وکارتان را در خلال غیاب شما می‌تواند اداره کند؟”  پالی‌وِتس گفت: “می‌تواند.” برِت‌شنایدِر ذوق‌زده گفت: “پس خیلی خوب شد آقای پالی‌وِتس. خانم‌تان را صدا کنید بیاید و کسب‌وکارتان را به او بسپارید و ما شب می‌آییم سراغ‌تان.” شوایک پالی‌وِتس را دلداری داد و گفت: “بی‌خیال، من به‌خاطر اقدام علیه امنیت کشور فقط به  ادارهٔ مرکزی پلیس می‌روم.” پالی‌وِتس نالید: “اما من به‌خاطر چی بروم آنجا؟ گذشته از این‌ها من خیلی محتاط بوده‌ام.”

برِت‌شنایدِر تبسم کرد و با پیروزی گفت: “چون گفتی مگس‌ها روی اعلیحضرت ریده‌اند. در آنجا اعلیحضرت امپراتور را مطمئناً از کله‌ات بیرون می‌آورند.”

و به‌این ترتیب شوایک محل چالیتسه را تحت‌الحفظ افسر پلیس شخصی‌پوش ترک کرد. وقتی آنان از میخانه زدند بیرون و توی خیابان قدم گذاشتند با تبسمی از سر خوش‌قلبی چهرهٔ شوایک شکفته شد و پرسید: “من باید پایین جدول پیاده‌رو راه بروم؟”

برِت‌شنایدِر گفت: “منظورتان چیست؟”

شوایک جواب داد: “فکر کردم چون بازداشت هستم حق ندارم روی پیاده‌رو راه بروم.”

هنگامی که از درِ ادارهٔ مرکزی پلیس می‌گذشتند شوایک به برِت‌شنایدِر گفت:”بسیار خُب، توی میخانه خیلی به ما خوش گذشت. به چالیتسه زیاد می‌آیید؟”

درحالی که شوایک را تحت‌الحفظ به دایرهٔ پذیرش (بازجویی) می‌بردند چالی‌وِتس در میخانهٔ چالیتسه درحالی که ادارهٔ امور میخانه را به همسر گریانش تحویل می‌داد او را به‌شیوهٔ تقلیدناپذیر خودش دلداری می‌داد: “آبغوره نگیر، شیون هم راه ننداز. به‌خاطر مقداری گوه روی تصویر اعلیحضرت  چی می‌توانند سر من بیاورند؟”

این‌طور بود که سرباز دلیرِ ما شوایک به‌شیوهٔ بامزه و شیرین خود در جنگ بزرگ وارد شد. اینکه او آیندهٔ دور را دید توجه تاریخ‌نگاران را جلب خواهد کرد. اگر وضعیت آتی به‌گونه‌ای متفاوت با آنچه او در میخانهٔ چالیتسه توضیح داد و تفسیر کرد از آب درآید در ذهن داشته باشیم که شوایک هرگز تمرین‌هایی مقدماتی در کار دیپلماسی نداشته است.

 

پانویس‌ها

۱.‌  بوهم بوهمیا، سرزمینی تاریخی در اروپای مرکزی است که امروزه در بخش غربی جمهوری چک جای گرفته‌ است. بوهم به‌عنوان بخشی از اروپا، کانون برخورد تضادهای مذهبی و قومی بوده و این خود عاملی مؤثر در توسعهٔ فرهنگی این سرزمین است. عامل‌های تعیین‌کننده در فرهنگ بوهم نفوذِ چندجانبهٔ بخش‌هایی از فرهنگ آلمانی، فرهنگ چکی، و فرهنگ یهودی است. فرانتس کافکا، یاروسلاو هاشک، کارل چاپک، میلان کوندرا در زمره نویسندگان بوهمی بوده‌اند، نیز آنتونین دورژاک، لئوش یاناچک، بدریش اسمتانا، گوستاو مالر، ازجمله موسیقی‌دانان بوهمی و جزو چهره‌های برجستهٔ موسیقی کلاسیک اروپایی‌اند. شهر بوهمی “کارلووی واری” نیز به‌خاطر برگزاری “جشنواره بین‌المللی فیلم کارلووی واری” جزو مهم‌ترین جشنوارهایی است که در اروپای مرکزی و شرقی برگزار می‌شوند (با بهره‌گیری از: دانشنامه آزاد فارسی ویکی‌پدیا).

۲. شاهزاده “فرانتس فردیناند”، دوک بزرگ (برادرزادهٔ “فرانتس ژوزف” امپراتور اتریش) در سارایه‌وُ [مرکزِ بوسنی (و) هرزگوین] همراه زنش سواره گردش می‌کردند که به‌دست “گاوریلو پرنیسیپ”، یک ملی‌گرای صرب  (اسلاو) در ۲۸ ژوئیهٔ ۱۹۱۴ / ۵ مردادماه ۱۲۹۳ خورشیدی به‌قتل رسیدند

۳.‌ بعد از جنگ روس و عثمانی در سال‌های ۱۸۷۷- ۱۸۷۸ (۱۲۵۶- ۱۲۵۷ خورشیدی)، امپراتوری اتریش-مجار سرزمین‌های بوسنی (و) هرزگوین را اشغال کرد. اما با وجود این بوسنی (و) هرزگوین زیر سلطهٔ حکومت عثمانی باقی ماندند تا اینکه در سال ۱۹۰۸/ ۱۲۸۷ خورشیدی امپراتوری اتریش- مجار بوسنی (و) هرزگوین را به خود منضم کرد. منطقۀ  بوسنی و هرزگوین با جمعیت اسلاوش میدان کشمکش ملی‌گرایان صرب و امپراتوری اتریش-مجارستان بود.  [این دو ایالت تا پیش از حملهٔ ناتو در زمان ریاست‌جمهوری کلینتون جزوِ جمهوری‌های هشتگانۀ خودمختار یوگسلاوی و مرکز آن سارایه‌وُ بود.-م.].

۴.‌ ملکه اتریش (سی‌سی) در سال ۱۸۹۸/ ۱۲۷۷ خورشیدی به‌دست آنارشیستی ایتالیایی به‌نام لوییجی لوکنی در سویس به‌قتل رسید.

۵.‌ خطای شوایک است. فرانتس فردیناند برادرزادهٔ فرانتس ژوزف امپراتور اتریش بود.

۶.‌ miniature pincher یا نوعی سگ راهنمای سیاه و کوچک با دو گوش نوک تیز برافراشته.

۷.‌ هنگامی که فرمانده‌ بریتانیایی از مارشال کامبرون محافظ ناپلئون خواست تا تسلیم شود مشهور است که گفته است: “ریدی! محافظ می‌میرد ذلت نمی‌پذیرد…”.

۸.‌ زندان شهر پراگ.

۹.‌ عضو حزب “رهایی ملی چک” به‌رهبری دکتر کراماژ که بعدها اولین نخست‌وزیر جمهوری چکسلواکی شد.

۱۰.‌ ‌ منع‌کننده، مأمور قرق کردن شکارگاه شاه تا دیگری در آنجا صید نکند.

۱۱.‌ املاک مشهور شاهزاده شوارزنبرگ یا فرانس فردیناند در جنوب بوهم.

۱۲.‌ خروس کوچولو.

۱۳.‌ نام  پدربزرگ هاشِک نیز “یارش” و ناظر در  برج دید‌بانی آب بود.

۱۴.‌ رودُلف، پسر امپراتور فرانتس ژوزف و وارث تاج و تخت او در حال شکار در شکارگاه مایرلینگ به‌طرزی اسرارآمیز فوت کرد.

۱۵.‌ دوک بزرگ “یوهان” عنوان هابسبورگ خود را بخشید و خود را “یوهان اورت” نامید. “فردیناند ماکسیمیلیان”، برادر امپراتور ژوزف، در مقام امپراتور مکزیک تاج بر سر نهاد. او در سال ۱۸۶۷/ ۱۲۴۶ خورشیدی زندانی و سپس اعدام شد.

۱۶.‌ ‌نشان “عقاب دو سر” کارت مجوز دستگاه امنیت اتریش بود.

***

به نقل از «بسوی آینده» شمارۀ ۱۶، مرداد ۱۴۰۵

 

دکمه بازگشت به بالا