به سوی آینده

محمد زُهَری در مردادماه صدساله شد

ناصر مؤذن

 

برای هر ستاره‌ای که ناگهان
در آسمان غروب می‌کند
دلم هزار پاره است
دلِ هزارپاره را
خیالِ آنکه آسمان
همیشه و هنوز
پُرستاره است،چاره است

                                                 محمد زُهَری

 

محمد زهری در مردادماه  ۱۳۰۵ متولد شد و در مردادماه ۱۴۰۵ صدساله شد. به‌این مناسبت به زندگی و کار این چهرهٔ ماندگار شعر معاصر میهن‌مان در عرصهٔ شاعری و همچنین کتاب‌‌شناسی او بیشتر خواهیم پرداخت.

صاحب‌‌نظری ضمن بررسی “فکر و شعر زهری” در سایتی اینترنتی می‌گوید: “در آغاز چهارپاره‌سرا و در زمرهٔ شاگردان مکتب فریدون توللی بود. اما خیلی زود به نیما و قالب نیمایی روی آورد و این شیوهٔ تازه را در مجموعه شعر گلایه آشکار کرد. موضوع قطعه‌های این دفتر شعر، رنج، تنهایی، و اندوه شاعرانه است. مجموعه شعر  بعدی او به‌نام شب‌نامه حاوی قطعه‌های فلسفی و اجتماعی است… ” ذوق و توانایی نگارش زهری از حدود پانزده‌سالگی در وجود او شکوفا شد به‌گونه‌ای که ابتدا به نوشتن مطالب فکاهی در مجلۀ توفیق پرداخت و این همکاری از سال ۱۳۲۴ به‌شکلی رسمی درآمد. در این هنگام محمد زهری به مقاله‌نویسی و داستان‌نویسی روی آورده بود. پس از تجربۀ نگارش داستان و مقاله بود که زهری به سرودن شعر  روی کرد. مدتی صفحۀ شعر مجلۀ فردوسی را كه نصرت رحمانی اداره می‌كرد بر عهده گرفت و مدت كوتاهی نیز مسئول صفحۀ شعر مجلۀ ”سپید و سیاه بود.

او در خلال سال‌های دهه‌‌های ۱۳۳۰ تا ۱۳۵۰ در زمرۀ شاعران نوگرایی جای گرفت که یکی از دوره‌های تابناک سرایش پارسی را پدید آوردند. زهری عضو “شورای نویسندگان و هنرمندان” بود و در تمام نشست‌ها و برنامه‌های فرهنگی و هنری آن حاضر می‌شد.

در سال ۱۳۶۲ به‌هنگام تهاجم سپاه و نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی به تشکیلات حزب تودهٔ ایران در سراسر کشور به مهاجرتی ناخواسته تن درداد و به كشور فرانسه رفت. او پس از گذراندن چند سال در آنجا به ایران بازگشت. در سال‌های دهه  ۱۳۷۰ زهری مدتی را در لندن گذراند.

شعر لندن ۷۰ که در هوای غربت سروده شد و شعرِ اندوه، دلتنگی، و ناآشنایی‌ست با اقبالی فراوان رو به‌رو شد. زهری این شعر را به گلچین گیلانی، شاعر  شعر باز باران با ترانه پیشکش کرده است. زهری بعد از بازگشت از لندن به ایران در ۱۵ اسفندماه ۱۳۷۳ درگذشت.

گزیده‌ای از شعر لندن ۷۰ که زهری در غربت و در انگلیس سروده‌ است و دیده‌های خود را از شهر لندن بازگو می‌کند:

 

صبح باران / ظهر باران / عصر باران
شب – همه شب – باز باران
دائماً چتر است و / باران است و / بارانی
شهر، شهرِ بی‌نگاهی است
کشف‌های تازه را ناخواسته،
بدرود گفته
خانه‌ها با پله‌های چوبیِ پیچان
سرد / دلمرده / نمور و / تار
هست فریادی اگر / نجواست
یا صدای سوتِ کشتی / یا ترن / یا کارخانه
یا طنینِ خستهٔ زنگ کلیسا / – روز یکشنبه
که دگر در گوشِ سنگینِ جوانان / مرده و ناآشناست

***

به نقل از «بسوی آینده» شمارۀ ۱۶، مرداد ۱۴۰۵

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا