سرمایهداریِ درحالِ نزع
امروز نشانههای فرسودگی و زوال سرمایهداریِ در حال مرگ بهروشنی دیده میشوند. البته این نخستین بار نیست که این نظام چنین نشانههایی از خود بروز میدهد. در فاصلهٔ سالهای ۱۲۹۳ تا ۱۳۲۴ (۱۹۱۴ تا ۱۹۴۵میلادی) نیز چنین بود و این امر پیشبینیِ لنین دربارهٔ رو به زوال بودن این نظام را تأیید کرد. تفاوت میان آن دوره و امروز در واکنش نظام سرمایهداری به بحرانی بود که آن را فرا گرفته بود.
در آن زمان، نظام سرمایهداری، چه از روی طرح و چه از سر ناگزیری دستکم به سه شیوهٔ جداگانه خود را “اصلاح” کرد: نخست، از راه استعمارزدایی سیاسیای که رهبران بورژوازی مانند وینستون چرچیل در آن زمان با آن بهشدت مخالفت میورزیدند، و برای کنترل منابع جهان سوم از راههایی دیگر تلاش میکردند، دوم، از راه گسترش گستردهٔ دموکراسی انتخاباتی بر پایهٔ اصل یک نفر یک رأی در کشورهای بزرگ سرمایهداری جهان، و سوم، با در پیش گرفتن اقدامهای مداخلهجویانهٔ دولتی بهمنظور برانگیختن تقاضای کل و کاهش بیکاری. این اقدامها در اروپا با افزایش هزینههای رفاهی همراه بود، اما در ایالات متحده، چنانکه “باران” و “سوییزی”(پل باران، Paul Baran، و پل سوییزی، Paul Sweezy، دو اقتصاددان مارکسیست آمریکایی) بعدها نشان دادند، به شکل افزایش هزینههای نظامی پدیدار شد.
بهطورخلاصه، سرمایهداری بر بحران هستیسازِ خود چیره شد و در همان حال مدعی بود به نظامی “انسانیتر” و “دموکراتیکتر” بدل شده است، نظامی که نزدیک به اشتغال کامل عمل میکند و از نظر کارنامهٔ حقوق بشر بر سوسیالیسم برتری دارد. این نظام، با وجود همهٔ دسیسهها و تبهکاریهایی که در سراسر جهان سوم انجام میداد از ترور مصدق، آربنز، لومومبا، و آلنده گرفته تا طراحی و سازماندهی کودتاها، و جنگهای هولناک کره و ویتنام، تا اندازهای چشمگیر این تصویر تازه از خود را توانست به جهان بباوراند. به بیان دیگر، چیرگی سرمایهداری بر بحران هستیساز خود از راه گشایش مرحلهای تازه از سرمایهداری بود که به “عصر طلایی سرمایهداری” شناخته شد، و این مرحله در سنجش با گذشتهٔ آن، بهراستی دورهای کمابیش تازه و متفاوت بود.
تفاوت اساسی میان بحرانهای هستیسازِ آن زمان و امروز در این است که مداخلهٔ دولت از راه مدیریت تقاضا برای غلبه بر بحران کنونی رکود در جهان سرمایهداری دیگر شدنی نیست. هر افزایش در هزینههای دولت برای بالا بردن تقاضا، اگر قرار است کارآمد باشد، باید از راه کسری بودجه یا مالیات بستن بر ثروتمندان تأمین شود. زیرا مالیات بستن بر مردم زحمتکش، که به هر روی بخش بزرگی از درآمد خود را صرف مصرف میکنند و سپس هزینه کردن درآمد حاصل از این مالیاتها، نه اندازهٔ آن را بلکه تنها ترکیب تقاضای کل را دگرگون میکند. اما سرمایهٔ مالی هم با کسری بودجه و هم با مالیات بر ثروتمندان سر ناسازگاری دارد، زیرا سرمایهداران مالی اغلب در شمار ثروتمندترینها جای میگیرند، و از آنجا که سرمایهٔ مالی امروز جهانی شده، اما دولت همچنان در چهارچوب دولت – ملت باقی مانده است، این ناسازگاری سرنوشتساز میشود، زیرا نادیده گرفتن آن خطر فرار سرمایه و پیامدهای فلجکنندهٔ آن را در پی دارد. از این روی، امروز راه گریزی از بحران رکودی که سرمایهداری نولیبرالی در آن گرفتار آمده دورنمایی دیده نمیشود، بحرانی که در افزایش گستردهٔ نابرابری در درآمد و از ویژگیهای این نظام و در آن ریشه دارد. همین بنبست سرمایهداری نولیبرالی جایی که نظام سرمایهداری در رکود گرفتار مانده اما برای برونرفت از آن کاری چندان از دستش برنمیآید، زیربنای نشانههای کنونی زوال آن است. این نشانهها درست نقطهٔ مقابل تصویری هستند که سرمایهداری پیشتر از خود عرضه میکرد. نخست آنکه، یورشی گسترده به دموکراسی در جریان است. در سراسر جهان سرمایهداری یا رژیمهای آشکارا نوفاشیستی بر سر کارند یا رژیمهایی سرکوبگر که با نقاب دموکراسی عمل میکنند اما با پروندهسازی و کارزارهایی ناعادلانه علیه افراد به شیوهٔ “مککارتیست”ی هرگونه تلاش برای بیان خشم مردم از سیاستهای دولت را سرکوب میکنند. دولتهای سراسر جهان پیشرفتهٔ سرمایهداری با وجود مخالفت آشکار اکثر مردم همین کشورها با نسلکُشی فلسطینیان بهوسیلهٔ رژیم اسرائیل نه فقط بهطورگسترده از این نسلکُشی پشتیبانی میکنند ــ بهجز چند استثنای چشمگیر مانند اسپانیا ــ بلکه هرگونه بیان مردمی این مخالفت را نیز بهشدت سرکوب میکنند. در بریتانیا، کشوری که اغلب به بردباری خود در برابر دگراندیشی میبالیده است، دانشجویانی را تنها به سبب سخنرانی در پشتیبانی از فلسطین تروریست میدانند و به محاکمه میکشند. افزون بر این، بیشتر کسانی که به سبب ارتکاب چنین “جرمهایی” بازداشت میشوند حتی متهم هم نمیشوند، چه رسد به اینکه به دادگاه برده شوند. وضعیت در دیگر کشورهای پیشرفتهٔ سرمایهداری نیز همانند بریتانیا است. برای نمونه، برگزاری گردهماییهای همبستگی با فلسطین در بیشتر شهرهای آلمان غیرقانونی شده است. بدینسان، نه فقط پشتیبانی آشکار سرمایهداری از نسلکُشی، ادعاهایش به دفاع از حقوق بشر را باطل میکند، بلکه این پشتیبانی با تضعیف گستردهٔ دموکراسی همراه شده است؛ تضعیفی که در دوران پس از جنگ پیشینهای نداشته است.
این بازگشت سرمایهداری نولیبرالی به سرکوب، دستکم تا کنون با تلاش ایالات متحده برای استعمار دوبارهٔ جهان سوم نیز همراه بوده است. دونالد ترامپ نه تنها برنامهاش را برای این کار بهصراحت اعلام کرده، بلکه آن را با یورش مستقیم به ونزوئلا، تجاوز نظامیِ ادامهدار علیه ایران، و طرحهایی برای تجاوز احتمالی به گرینلند و کشورهای دیگر را نیز دنبال کرده است. ایالات متحده در این یورشهای تجاوزکارانه پشتیبانی دیگر کشورهای بزرگ سرمایهداری را نیز خواهان است. در واقع، تا کنون دو گام مهم برای به دست آوردن این پشتیبانی برداشته شده است.
گام نخست، مسلح کردن دوبارهٔ آلمان و ژاپن است. دو کشوری که پس از جنگ جهانی دوم خلع سلاح شده بودند. واکنش این دو کشور به پیشنهاد مسلح شدن دوباره با اشتیاق روبرو شده است. این نیز یکی از راههایی است که بازگشت به سرمایهداری دوران پیش از بهاصطلاح “عصر طلایی” را نشان میدهد. و با برآمدن نیرومند نوفاشیسم در آلمان در قالب حزب “آلترناتیو برای آلمان” (AfD)، پیامدهای بسیار خطرناک مسلح کردن دوبارهٔ آن کشور چندان نیازی به توضیح ندارد. گام دوم، تصمیم “ناتو” برای افزایش هزینههای نظامی کشورهای عضو تا ۵ درصد تولید ناخالص داخلی آنها تا سال ۲۰۳۵ (۱۴۱۴) است که قرار است ۵/۳ درصد آن صرف فعالیتهای اصلی نظامی و ۵ /۱درصد صرف ساخت زیرساختهای نظامی شود. این افزایشی بسیار بزرگ نسبت به سطح کنونی هزینههای نظامیای است که در ایالات متحده به ۴/۳ درصد و در اروپا بهطور میانگین به ۵/۲ درصد میرسد. همان محدودیتهایی که مانع افزایش کسری بودجه و مالیات بستن بر ثروتمندان میشوند و اجرای سیاستهای کینزیِ تحریک تقاضا را بازمیدارند، در افزایش هزینههای نظامی نیز خود را نشان خواهند داد. بنابراین، افزایش بودجهٔ نظامی در کشورهای عضو “ناتو” ناگزیر باید از راه کاهش هزینههای رفاهی تأمین شود، هزینههایی که دستکم در اروپا از ویژگیهای مهم سرمایهداری پس از جنگ بودند. از اینروی، بار دیگر شاهد بازگشت به نظامیگری در مقیاسی بزرگ را شاهد هستیم که درست در نقطهٔ مقابل رویهٔ دوران پس از جنگ قرار دارد.
با این نگرانی که مبادا دیدگاه بورژوایی در اروپا زیر تأثیر استدلالهای جنبشهای ضداستعماری دربارهٔ پیامدهای زیانبار استعمار قرار گرفته باشد، مارکو روبیو، وزیر امور خارجهٔ ایالات متحده، بهتازگی در کنفرانس امنیتی مونیخ با ستایش از پنج سده سلطهٔ غرب سخن گفت و بیهیچ پروایی خواستار زنده کردن شکوه گذشته شد. سخنانی که ناظران بهدرستی آن را فراخوانی برای استعمار دوباره دانستند. روبیو به همپیمانان اروپایی خود اطمینان داد که برای احساس گناه از گذشتهٔ استعماریشان هیچ دلیلی ندارند، و مخاطبان او، که کم و بیش همهٔ رهبران اروپایی را دربر میگرفتند، نه تنها از سخنانش شرمسار نشدند، بلکه با تشویقهای پرشور از او استقبال کردند.
فاشیسم همواره پیوندی بسیار نزدیک با استعمار داشته است. هرچند زمینههای تاریخی پیدایش فاشیسم با زمینههای تاریخی پیدایش استعمار متفاوت بودهاند، اما معمولاً بحران اقتصادیای است که در راستای منافع سرمایهٔ انحصاری نیاز به گفتمانی جایگزین و گمراهکننده را پدید میآورد و فاشیسم چنین گفتمانی را فراهم میکند. بااینهمه، روشهای خشونتآمیزی که فاشیسم در پیش میگیرد نخست در مستعمرهها آزموده شدند. برای نمونه، رفتار غیرانسانی آلمان با مردم ناما و هررو (Nama and Herero، دو گروهی بومی) در کشور نامیبیا، و نسلکُشی بهدست لئوپولد، پادشاه بلژیک، در کنگو که جمعیت آن را ۱۰ میلیون نفر، یعنی یک سوم، کاهش داد به “الگو”هایی برای آنچه بعدها در اروپای زیر سلطهٔ فاشیسم رخ داد تبدیل شدند. از اینروی، گسترش نوفاشیسم در روزگار کنونی و با حسرت به گذشتهٔ استعماری نگریستن، همراه با چشمانداز برنامهای برای استعمارِ دوباره، با یکدیگر پیوند دارند. بار دیگر شاهدیم که سرمایهداری دندانهای خود را آشکارا نشان میدهد، دندانهایی که در دوران پس از جنگ، جز در موردهایی اندک و پراکنده، تا اندازهای زیر لبها پنهان نگه داشته شده بودند. این بازگشت به سرشت یکسره بیرحمانهٔ سرمایهداری، سرمایهداریای که تمامی تبلیغاتش دربارهٔ “سرمایهداری رفاهی”، “سرمایهداری دگرگونشده” و “سرمایهداری انسانی” را نفی میکند نشانهٔ زوال، درماندگی، و فرسودگی آن و این واقعیت است که به بنبستی رسیده که راه گریز آشکاری از آن وجود ندارد. این، در یک کلام، نشانهٔ سرمایهداریِ در حال مرگ است.
بااینهمه، این بازگشت به سرمایهداریِ بیشازپیش تجاوزکار و بیشازپیش سرکوبگر، نظام سرمایهداری را نجات نخواهد داد. سرمایهداریِ در حال مرگ از راه نوفاشیسم، نابود کردن دموکراسی و استعمارِ دوباره، نمیتواند خود را نجات دهد. آنچه امروز بر سر تجاوز آمریکا و اسرائیل به ایران میرود گواهی روشن بر این واقعیت است.
پرابهات پاتنایک، منتشره در «دموکراسی خلقی»، ارگان رسمی حزب کمونیست هند (مارکسیست)، ۲۹ اوت ۲۰۲۶/۷ شهریورماه ۱۴۰۵
به نقل از «نامۀ مردم» شمارۀ ۱۲۶۸، ۱۶ شهریور ۱۴۰۵




