به سوی آینده

از «انقلابِ ارزش‌ها» تا امپراتوریِ جنگ – نقدی بر سیاست‌های امپریالیستیِ آمریکا در پنج دهۀ اخیر … …

س. الف. سپیده

 

مقدمه

مارتین لوتر کینگ۱ در سخنرانی۲ تاریخی خود در کلیسای ”ریورساید“۳ در نیویورک، برای نخستین بار به‌طور علنی و قاطع با جنگ ویتنام مخالفت کرد و نظامی‌گری آمریکا و منطق امپریالیسم را نقدی اخلاقی و ساختاری کرد و از ”انقلابِ ارزش‌ها” به‌معنای گذار از جامعه‌ای شیءمحور، سودمحور، و قدرت‌محور به جامعه‌ای انسان‌محور سخن گفت.

او هشدار داد که نظامی‌گری، نژادپرستی و فقر سه رکن یک ساختار واحد هستند. سخنرانی کینگ هشداری اخلاقی نبود، بلکه تشخیصی تاریخی بود.

اکنون، با گذشت بیش از نیم قرن، به‌‌روشنی می‌توان نشان داد که این هشدار نه‌تنها نادیده گرفته شد، بلکه در جهت عکس آن به شکلی ساختاری به منطق مسلط در سیاست آمریکا بدل گردیده است.

 

 

سیاست و ایدئولوژی بازتاب مستقیم زیربنای اقتصادی هستند. امپریالیسم، در تحلیل مارکسیستی (به‌ویژه نزد لنین) مرحله‌ای از سرمایه‌داری است که در آن:

  • تمرکزِ سرمایه به انحصار می‌انجامد،
  • سرمایهٔ مالی بر تولید مسلط می‌شود،
  • صدورِ سرمایه جای صدور کالا را می‌گیرد،
  • و تقسیمِ جهان میان قدرت‌های بزرگ به ضرورتی اقتصادی تبدیل می‌شود.

 

در این چارچوب، دولت‌های امپریالیستی نه بازیگران مستقل، بلکه ابزارهای سیاسیِ بازتولیدِ انباشت سرمایه‌اند. از این منظر، جنگ‌ها، کودتاها، و مداخلات آمریکا نه “خطاهای سیاست خارجی”، بلکه ضرورت‌های ساختاری سرمایه‌داری متأخر هستند. او سیاست مهار کمونیسم به هر قیمت را زیر سؤال می‌برد و می‌گوید این منطق باعث شده آمریکا از دیکتاتورها حمایت کند و جنبش‌های مردمی را سرکوب نماید.

کینگ می‌گفت آمریکا در حال تبدیل شدن به “شئی  پرستی” است : انسان در برابر سود. دیالکتیک تاریخ نشان می‌دهد که در پنج دههٔ اخیر، این روند تشدید شده است. سیاست خارجی آمریکا را نه بر اساس گفتار رسمی، بلکه بر اساس

  • منافع انحصارهای انرژی، نظامی، و مالی
  • نیازِ ساختاری به گسترشِ حوزه‌های انباشت

باید تحلیل کرد.

 

صنایع نظامی، انرژی، فناوری، بورس، و بازارهای مالی به هستهٔ واقعی قدرت سیاسی بدل شده‌اند. دولت آمریکا بیش از پیش نقش “کمیتهٔ اجرایی سرمایهٔ انحصاری” را بر عهده گرفته است، نقشی که نتیجهٔ آن بازتولیدِ دائمیِ جنگ، بحران، و بی‌ثباتی به‌منزلهٔ موتورِ انباشت سرمایه بوده است.

در نیم‌قرن اخیر در آمریکای لاتین کشورهای شیلی، نیکاراگوئه، السالوادور، گواتمالا، پاناما، ونزوئلا، بولیوی، و جز این‌ها، همگی یا با کودتا، یا تحریم، یا جنگ نیابتی مواجه شده‌اند. کوبا بیش از ۶۰ سال است که در محاصرهٔ اقتصادی و تحریم‌های ظالمانه قرار دارد. در واقع این کشورها به آزمایشگاهی برای سلطه از طریق  کودتا و اِعمالِ سیاست‌های نولیبرالی تبدیل شده‌اند.

 

هرجا دولتی کوشیده حداقلی از استقلال اقتصادی یا عدالت اجتماعی برقرار کند با برچسب “تهدید” سرکوب شده است. به‌تعبیر والرشتاین۴، این کشورها در جایگاه “پیرامون” نظام جهانی، باید در وضعیت وابستگی ساختاری باقی بمانند. مسئله نه دموکراسی است و نه حقوق بشر، بلکه کنترل جریان ارزشِ اضافی و منابعِ طبیعی است. اینجا تضاد میان “استقلال ملی” و “انحصار سرمایهٔ جهانی” خود را به شکل خشونت عریان نشان می‌دهد.

 

ویتنام که موضوع سخنرانی کینگ بود، فقط آغاز یک زنجیره بوده  است. افغانستان، عراق، سوریه، یمن (غیرمستقیم)، لیبی، و جز این‌ها، میلیون‌ها کشته، ویرانیِ ساختارهای اجتماعی، و تولید دائمی بی‌ثباتی دستاوردِ شومِ این سیاست بوده است.

جنگ، هم ابزار تخریب  است و هم ابزار بازسازیِ سودآورِ تخریب (قراردادهای بازسازی، فروش سلاح، کنترل انرژی). به بیان دقیق‌تر، سرمایه ابتدا ویران می‌کند، سپس همان ویرانی را به منبع سودِ جدید تبدیل می‌کند.

از ویتنام تا عراق و افغانستان، و جز این‌ها، چرخهٔ کامل  انباشت به این گونه است:

تخریب                          خصوصی‌سازی                        بازسازی سودآور

 

سرمایه برای زنده ماندن باید ویران کند، غارت کند، و دوباره بسازد. دیوید هاروی۵ این روند را “انباشت از طریق سلب مالکیت” می‌نامد.

کینگ همچنین  هشدار می‌دهد که جنگ در خارج، فقر و سرکوب را در داخل تشدید می‌کند. امروز، شکاف طبقاتی به سطحی بی‌سابقه رسیده است. فقرِ بیشتر، پلیسِ بیشتر، زندانِ بیشتر، میلیاردرها ثروتمند‌تر و فربه‌تر! این تصادفی نیست.

امپراتوریِ برونی بدون سرکوبِ درونی ممکن نیست. هزینهٔ نظام پلیسی امروز در آمریکا  (به‌اضافهٔ هزینهٔ ارتش خصوصی رئیس‌جمهور در دولت دوم ترامپ) جای هزینه برای رفاه اجتماعی را گرفته است۶. این یک‌ امر تصادفی نیست. امپراتوری در خارج بدون سرکوب طبقاتی در داخل پایدار نمی‌ماند.

یکی از مکانیسم‌های اصلی امپریالیسمِ مدرن استفاده از زبان “حقوق بشر”، “دموکراسی” و “نجاتِ ملت‌ها” به‌منظورِ توجیه سلطه، در حقیقت وارونگیِ دیالکتیکیِ واقعیت است.

از منظر ماتریالیسم تاریخی، ایدئولوژی‌هایی چون “دموکراسی”، “حقوق بشر”، و “نظم جهانی” شکل‌های روبناییِ مناسبات مادی قدرت‌اند.

در منطق دیالکتیکی:ایدئولوژی نه پوشاندن حقیقت، بلکه شکل وارونهٔ خودِ حقیقتِ مادی است. یعنی دقیقاً همان‌جایی که بیشترین سخن از آزادی می‌رود، بیشترین انقیاد اعمال می‌شود.  پیام کینگ در سطح ساختاری خواهان:

  • تغییرِ اولویت‌ها،
  • پایانِ نظامی‌گری،
  • و تقدمِ انسان بر سود بود

اما دیالکتیک سرمایه‌داری آمریکایی چنین امکانی را در درون خود نفی کرد، زیرا این نظام فقط با گسترش، سلطه، و جنگ می‌تواند بازتولید شود. بنابراین خیانت به پیام کینگ نه یک شکست اخلاقی، بلکه وفاداری کامل به منطق سرمایه بوده است. البته مسئله فقط آمریکا نیست. مسئله، “سوءِاستفاده از قدرت” یا “سیاستمداران بد” نیست، مسئله، خودِ ساختار امپریالیستی سرمایه‌داری جهانی است، زیرا تا زمانی که سود بر انسان، انباشت بر زندگی، و قدرت بر عدالت مقدم باشد، جنگ، کودتا، فقر، و ویرانی نه استثنا، بلکه قاعدهٔ تاریخ خواهند بود.

 

فرازهایی از سخنرانی مارتین لوترکینگ در کلیسای ریورساید نیویورک در آوریل ۱۹۶۷

من امشب در اینجا هستم، چون وجدانم مرا فراخوانده است. رابطه‌ای عمیق میان جنگ در ویتنام و مبارزه برای عدالت در آمریکا وجود دارد؛ و نمی‌توانم درباره یکی سخن بگویم و درباره دیگری سکوت کنم.

مدتی طولانی تلاش کردم سکوت کنم، اما اکنون به این نتیجه رسیده‌ام که سکوت در چنین شرایطی خیانت است. ما در برابر واقعیتی ایستاده‌ایم که دیگر نمی‌توان آن را نادیده گرفت.

به‌عنوان یک رهبر مذهبی، من مأمورم که برای صلح سخن بگویم. به‌عنوان یک انسان، نمی‌توانم در برابر رنج میلیون‌ها انسان بی‌تفاوت باشم. و به‌عنوان یک آمریکایی، نمی‌توانم اعمال کشورم را بدون پرسش بپذیرم.

 

جنگ ویتنام فقط یک اشتباه سیاسی نیست، بلکه نشانه‌ای از یک بیماری عمیق‌تر در روح ملت ماست. ما در حال از دست دادن ارزش‌های اخلاقی خود هستیم. دولت ما امروز به بزرگ‌ترین عامل خشونت در جهان تبدیل شده است. این جمله‌ای سنگین است، اما حقیقتی است که نمی‌توان از آن گریخت. ما روستاها را بمباران می‌کنیم، زمین‌ها را نابود می‌کنیم، و مردمی را که تنها خواهان زندگی هستند، از خانه‌های‌شان می‌رانیم. کودکان بی‌گناه قربانی این خشونت می‌شوند. در همین حال، در داخل کشور، ما با فقر، تبعیض و بی‌عدالتی دست‌وپنجه نرم می‌کنیم. چگونه می‌توانیم از عدالت سخن بگوییم، در حالی که منابع خود را صرف جنگی می‌کنیم که ویرانی به بار می‌آورد؟

این جنگ دشمن فقر است. پولی که باید صرف آموزش، مسکن و رفاه شود، صرف بمب و سلاح می‌شود. ما جوانان خود را، چه سیاه‌پوست و چه سفیدپوست، به میدان جنگ می‌فرستیم تا برای آزادی بجنگند، در حالی که خودشان در کشورشان آزادی کامل ندارند. این تناقضی دردناک است. من نمی‌توانم جوانان محله‌های فقیر را به عدم خشونت دعوت کنم، در حالی که دولت خودم بزرگ‌ترین نمونه خشونت را در جهان به نمایش می‌گذارد. اگر ما می‌خواهیم جهان را تغییر دهیم، باید ابتدا خودمان تغییر کنیم. ما باید از فرهنگی که بر پایهٔ خشونت و سلطه است، فاصله بگیریم و به سوی فرهنگی بر پایهٔ عشق و عدالت حرکت کنیم.

راهی که در آن قدم گذاشته‌ایم، ما را به سوی نابودی اخلاقی می‌برد. اگر ادامه دهیم، نه‌تنها دیگران را نابود خواهیم کرد، بلکه خودمان نیز آسیب خواهیم دید. اکنون زمان آن است که تعهدی واقعی به صلح داشته باشیم. صلح فقط نبودِ جنگ نیست، بلکه حضورِ عدالت هم هست.

ما باید سیاست‌هایی را که بر پایهٔ نفرت و ترس هستند کنار بگذاریم. باید شجاعت آن را داشته باشیم که مسیری جدید انتخاب کنیم. من از کشورم می‌خواهم که دست از این جنگ بردارد. از رهبران می‌خواهم که به صدای وجدان گوش دهند. ما باید در کنار ملت‌های جهان بایستیم، نه در برابر آن‌ها. ما باید یاد بگیریم که با هم زندگی کنیم، وگرنه با هم نابود خواهیم شد. امید من این است که روزی فرا برسد که عشق، جایگزین نفرت شود؛ که عدالت، جایگزین ظلم گردد؛ و که صلح، راهنمای ملت‌ها باشد. این مسیر آسان نیست، اما تنها راه نجات ماست.

 

پی‌نوشت:

۱.‌ مارتین لوترکینگ جونیور (۱۵ ژانویه ۱۹۲۹- ۴ آوریل ۱۹۶۸ / ۲۵ دی‌ماه ۱۳۰۷ – ۱۵ فروردین‌ماه ۱۳۴۷) کشیش بابتیست، از سال ۱۹۵۵ تا زمان ترورش در سال ۱۹۶۸،  شناخته‌ترین سخنگو و رهبر جنبش حقوق مدنی سیاه‌پوستان آفریقایی‌تبار بود.

۲. سخنرانی  تاریخی مارتین لوترکینگ در مخالفت با جنگ ویتنام تحت عنوان ”فراتر از ویتنام“  (“Beyond Vietnam”) در سوم آوریل سال ۱۹۶۷( چهاردهم فروردین‌ماه سال ۱۳۴۶) ایراد شد.

۳.‌ Riverside church‌

۴. امانوئل والرشتاین (۲۸ سپتامبر ۱۹۳۰ -۳۱ اوت ۲۰۱۹ / ۶ مهرماه ۱۳۰۹ – ۹ شهریورماه ۱۳۹۸) جامعه‌شناس، مورخ اقتصادی، و متفکر چپ‌گرای آمریکایی بود که به عنوان نظریه‌پرداز اصلی “نظریۀ نظام‌های جهانی” شناخته می‌شود. او با انتقاد از سازوکارهای سرمایه‌داری، جهان را به سه بخش مرکز، پیرامون، و نیمه‌پیرامون تقسیم کرد و تحلیلی ساختاری از نابرابری‌های جهانی ارائه داد.

۵. دیوید هاروی (۳۱ اکتبر ۱۹۳۵ / ۸ آبان‌ماه ۱۳۱۴در انگلستان) استاد ممتاز جغرافیا و انسان‌شناسی در دانشگاه نیویورک است. او  کتاب‌ها و مقالات بسیاری نوشته ‌است که در گسترش رشتهٔ جغرافیای نوین بسیار حائز اهمیت هستند. آثار او سهمی عمده‌ در گسترش مباحث اجتماعی و سیاسی داشته‌است. از او به‌عنوان یکی از اندیشمندان مارکسیست نام برده می‌شود.

۶. Immigration and Custums  Enforcement (ice)

 

***

به نقل از «بسوی آینده» شمارۀ ۱۵، خرداد ۱۴۰۵

 

 

 

دکمه بازگشت به بالا