به سوی آینده

تأملی بر زندگی و اندیشه‌های ناصرخسرو قبادیانی*

شهروز دادگر

 

ناصرخسرو یکی از اندیشمندان برجستۀ ایرانی است که تلألوِ اندیشه‌اش بر فرهنگ اقوام این مرزوبوم تابیده و ازاین‌رو اعتبار علمی، فلسفی و ادبی‌اش را تا کنون حفظ کرده است.

فیلسوف رزمنده، شاعر نکته‌سنج، نویسندۀ ستُرگ “حُجت سرزمین خراسان” حکیم ابومعین حمیدالدین ناصرخسرو قبادیانی مروزی به‌خاطر مضامین عمیق و زبان دقیقش یکی از غولان و کلان‌اندیشان تاریخ ادبیات میهن ماست. او در تاریخ ۱۲شهریورماه ۳۸۳ خورشیدی در روستای قبادیان از توابع بلخ در خراسان بزرگ و در خانواده‌ای ثروتمند چشم به جهان گشود که ظاهراً به امور دولتی و دیوانی اشتغال داشتند. احتمال داده می‌شود که او در سال ۴۷۰ خورشیدی (در شانزدهمین سال سلطنت ملکشاه سلجوقی) در ۸۷سالگی در دژیمگان از توابع بدخشان چشم از جهان فرو بسته باشد.

عُمر دراز ناصرخسرو در یکی از ادوار پُرسانحه و دشوار و بغرنج تاریخ ایران گذشته است. پس از غلبۀ غزنویان، رخداد مهم دیگر، شکست فاحش مسعود غزنوی از ترکان سلجوقی در دندانقان مرو است. در دوران سلجوقیان آن تسامح فکری و فرهنگ‌پروری که در دوران غزنویان نسبت به دوران قبل اُفت کرده بود باز هم افتی بیش‌تر کرد و محیط تعصب مذهبی، قشری‌گری، سخت‌گیری، تعقیب، سالوس و ریاکاری حدّتی بی‌سابقه یافت.

زندگی ناصرخسرو با پنج شاه بنام –محمود، مسعود، طغرل، الب‌ارسلان، و احتمالاً ملکشاه– و وزیرانی چون خواجه نظام‌الملک و شاعرانی چون قطران، فرخی، اسدی، منوچهری، عُنصری، امیر معزی، مسعود سعد، فخرالدین اسعد گرگانی، و اواخر حیات کسائی و فردوسی و فیلسوفان و دانشمندان بزرگی مانند ابن‌سینا، ابوریحان، و اوائل حیات غزالی، خیام و نیز صوفیان بزرگی مانند ابوالحسن خرقانی و ابوسعید ابوالخیر و ادیبان نامداری چون عُنصرالمعالی، ابوالفضل بیهقی به‌تمامی یا کمابیش معاصر بوده است؛ این در صورتی است که سن او را به حداکثر تصور کنیم.
اگر روشن‌فکران برجسته‌ای را که از دوران نوزایی و احیای فرهنگی پس از سلطۀ عرب تا ایلغار مغول ظهور کردند به چهار نسل تقسیم کنیم، دورهٔ زندگی ناصرخسرو جزو نسل دوم آن روشن‌فکران است. نسل اول کسانی مانند رودکی، دقیقی، فارابی، زکریای رازی، ابوسلیمان سجستانی و بلعمی و امثال آنان بودند که زمینه و بسترهای مناسب عصر ناصرخسرو را فراهم آوردند.

طلوع این روشن‌فکران با رونق نظام فئودالی همراه بود. در این دوران تقاطع نظریات و اندیشه‌ها و امتزاج امواج کوه‌پیکر رخدادهایی بزرگ، بروز ذهن‌ها و جان‌های پُرجَولان، جسور، نکته‌یاب، و باریک‌اندیش شگفت نیست.

یادآوری این نکته نیز ضروری است که در دوران یادشده، فئودالیسم نظام عمدۀ اقتصادی و اجتماعی در جامعۀ ایران بود، و همین امر ریشۀ آن جوش و خروش و تضادهای اجتماعی شد که ادیبان و روشن‌فکران از آن برای بیداری جامعه حداکثر استفاده را کردند.

در بارۀ زندگی و آثار و افکار ناصرخسرو اسناد و منابع و آثار تاریخی بسیار جالب و جامع فراوان است. صرف‌نظر از تذکره‌نویسان قدیم، جمعی از پژوهندگان ایرانی مانند تقی‌زاده، علی‌اکبر دهخدا، محمدتقی بهار، مجتبی مینوی، غنی‌زاده، دکتر ارانی، سعید نفیسی، بدیع‌الزمان فروزان‌فر، دکتر عبدالحسین زرین‌کوب، دکتر رضازاده شفق، دکتر غلامحسین صدیقی، و گروهی از پژوهندگان اروپایی مانند ادوارد براون، ایوانف، نیکتین، و دیگران در بارۀ ناصر تحقیق و تفحص کرده‌اند و نکاتی شنیدنی و گفتنی بسیار به‌میان کشیده‌اند.

خوشبختانه آثاری متنوع از شعر و نثر ادبی و فلسفی ناصرخسرو در دست است که با مطالعۀ آن‌ها می‌توان به کُنه اندیشه و احساس او پی بُرد.

در شعر ناصرخسرو شیوۀ تلفیق کلام و طرز تفکر بدیع و منطقی او که پیوسته تأثیری شگرف در ژرفای ضمیرش باقی می‌گذاشته کاملاً مشاهده می‌شود. می‌گوید:

به هر نوعی که بشنیدم ز دانش

نشستم بر در او من مجاور

نماند از هیچ‌گون دانش که من زان

نکردم استفادت بیش و کمتر

نه اندر کُتب ایزد مُجملی ماند

 که آن نشنیدم از دانا مُفسر

 

مراحل زندگی ناصرخسرو

زندگی ناصرخسرو را که در این دورانِ متناقض و غنی گذشته است می‌توان به چهار دورۀ مشخص تقسیم کرد:

 

  دوران اول، کودکی و نوجوانی: ناصرخسرو در این دوران خودش را دانش‌آموزی تیزهوش و علم‌دوست نشان می‌دهد. او دانش‌های متداول آن عصر از قبیل فلسفه یا حکمت یونان و ملل، موسیقی و علم نجوم، طب و علم معادن، و علوم ادبی و مناظره را می‌آموزد. از همان آغاز با “عقل” و “علم” و “سخن”، سه معشوق دائمی‌اش، پیوند الفت می‌بندد و تا پایان عمر وفادار به این اصول پُرکرامت باقی می‌ماند. شیفتگی او به آموختن و مطالعۀ کتاب چنان بود که در سفر هفت‌ساله به حجاز و مصر، شتری بار کرده از کتاب همراه داشت و خود پیاده در عقبش می‌دوید.
این اشعارِ ناصرخسرو عشق او به کتاب را مجسم می‌کنند:

مرا یاریست چون تنها نشینم
سخن‌گویی امینی رازداری


به هروقت از سخن‌های حکیمان
به رویش بر ببینم یادگاری

 

دوران دوم، جوانی و میان‌سالی: از آن‌جا که ناصرخسرو از خانواده‌ای محتشم و دیوانی و صاحب نفوذ بود، پس از تحصیل و کسب معرفت و شهرت اولیه، از اواخر سلطنت محمود غزنوی وارد امور دیوانی شد و تا ۴۷ سالگی در شهرهای بلخ و مرو در این شغل باقی ماند. در این برهۀ زمانی او را “دبیر فاضل” و ”خواجه خطیر” نام می‌نهند. و بدین‌سان دوران دوم زندگی ناصرخسرو آغاز می‌شود: دوران حیرت، طلب و جُست‌وجوی حقیقت. گر چه این امر در اسناد حیات او آشکار نیامده است، اما می‌توان حدس زد که ناصرخسرو در این ایام با شبکۀ مخفی ”اسماعیلی“، که در آن ایام در خراسان نفوذ داشتند، تماس داشته است. دلیل سفر دور و درازش را نیز از همین منظر باید ارزیابی کرد.

 

  دوران سوم، دغدغۀ فکری و پیکار در راه حقیقت: از آثار متنوع و متعدد تاریخی و ادبی دوران ناصرخسرو، و از آثار نثر و نظم خود او نیز، می‌توان منظرۀ جامعۀ زمان او را بیرون کشید: مُلک‌داران که مناسبات فئودالی را به‌وجود می‌آوردند اشرافیت فئودال آن زمان را نمایندگی می‌کردند که اکثراً تحت حمایت امیران و ملاکان غزنوی و سلجوقی و وزیران و سپهسالاران آنان روستاییان و پیشه‌وران را می‌چاپیدند. غارت‌شدگان و ستم‌دیدگان  نیز می‌کوشیدند تا در صف جوانمردان یا در سازمان‌های اسماعیلی متشکل شوند، و زمانی با سخن و زمان دیگر با سلاح با زورگویی قدرتمندان مقابله کنند.

به نظر ناصرخسرو در سرزمین “خراسان” بازار حکمت کاسد و مزاج شریعت فاسد بود و کارها به دست مشتی فقیه می‌گشت که چون سرکیسۀ رشوت می‌گشودند آنان نیز در وقت “بند شریعت” می‌گشودند. ناصر می‌گوید:

ابلیس فقیه است، گر این‌ها فُقهایند

 

ناصرخسرو تلاش می‌کند حق و علم را دریابد و گام در راستای تقویت معترضان بردارد. اینجاست که فقها او را لعن و تکفیر می‌کنند. او در قصیدهٔ معروفش می‌گوید:

هر یکی همچو نهنگی و ز بس جهل و طمع

دهن علم فراز و دهن رشوت باز

 

این توصیف کوتاه آورده شد تا معلوم شود ناصرخسرو در چه محیطی می‌زیسته و با چگونه “دستگاه اداری”ای سر و کار داشته و با چگونه مردمی و چگونه جامعه‌ای روبه‌رو بوده است.

روشن است که افکار، الگوهای رفتاری، و نگرش اجتماعی ناصرخسرو نورافکنی بر سیمای مردمی‌اش تابانده بود. شخصیت توفانی او در چارچوب سفیهانه و پُر زرق‌وبرق محصور نماند. به‌ویژه از آغاز امارت سلجوقیان، ناصرخسرو را سخت برآشفته و ناخرسند می‌بینیم. از ۴۲ سالگی، بنا به تصریح خودش، دوران دگرگونی روحی‌ای غریب در او آغاز می‌شود که نظیرش در آن عصر و زمانه نادر است و چند قرن دیرتر در زندگی غزالی، سنائی، و مولوی نمونه‌هایش دیده می‌شوند.

خود ناصرخسرو در قصیده‌ای که تاریخ‌نگاران میهن ما به‌درستی آن را تاریخ تحول روحی و سیر و سلوک او می‌دانند می‌گوید که در این دوران “جویان خرد گشت مرا نفس سخن‌ور”. ناصرخسرو دورۀ اول سفرش را در شرق ایران شروع کرد و در قصیده‌ای که به آن اشاره کردیم می‌گوید:

 

وز فلسفی و مانوی و صابی و دهری

درخواستم این حاجت و پرسیدم بی‌مر

از سنگ بسی ساخته‌ام بستر و بالین

وز ابر بسی ساخته‌ام خیمه و چادر

پرسنده همی رفتم از این شهر بدان شهر

جوینده همی گشتم از این بحر بدان بر

 

ناصرخسرو سرانجام روابطش را با درباریان و میران و اشراف قطع می‌کند و روحانیون زمان خود را را مشتی مردم قشری، فاقد منطق، خدعه‌گر و سالوس، و از پادشاهان و میران و خواجگان شوم‌تر و پلیدتر می‌یابد و می‌گوید:

 

وز رنج روزگار چو جانم ستوه گشت

یک چند با ثنا به در پادشا شدم

گفتم مگر که داد بيابم ز ديو دهر

چون بنگريستم ز عنا در بلا شدم
صد بندگی شاه ببایست کردنم

از بهر یک امید کزو می ‌روا شدم

جز درد و رنج چيز نيامد به حاصلم

زان کس که سوى او به اميد شفا شدم
وز مال شاه و میر چو نومید شد دلم

زی اهل طیلسان و عمامه و ردا شدم


از شاه زی فقیه چنان بود رفتنم

کز بیم مور در دهن اژدها شدم

  دوران چهارم، شخصیت پُرتب‌وتاب و توفانی او: این دوران از ۶۰ سالگی تا پایان عمر او را در بر می‌گیرد. با اینکه آماجش مشخص است و تجربۀ شش دهۀ گذشته را با خود دارد، در این دوران شکنجۀ روحیِ عمیق او را آزار می‌دهد. کُنده‌ای که زمانی شعله‌ور بود اینک در خاکستر سرد ملال و درماندگی غرق است و در انتظار پایان عمری پارسایانه و عبوس می‌گذراند.

ولی آنچه شگفت و در خورد آفرین است آن است که رنج‌های درون ناصرخسرو را خُرد نمی‌کند. او تا آخرین دَم مبارزی است امیدوار، با همان صلابت همیشگی به سود عقایدش و علیه ستم‌شاهی و ظلم روحانیون زمان خود می‌رزمد. ابیاتی که او در این دوران می‌سُراید حکایت از امیدهایی‌ست که در وجودش شعله می‌کشد. مردی پُرشور و پُرمایه چون ناصرخسرو در عمر درازش بسیار سروده و نوشته است و سخنش خود بر این نکته گواه است:

منگر به این ضعیف تنم زانکه در سخن
زین چرخ پُر ستاره فزون است اثر مرا

آثار ادبی و فلسفی ناصر

از آن آثار فراوان، تنها ۹ اثر که مسلماً از آنِ ناصرخسرو است اکنون موجود است. این آثار عبارت‌اند از:

۱- دیوان، که بیش از یازده هزار بیت دارد. مسلماً این تمام سروده‌های ناصر خسرو نیست، زیرا در منابع متعدد گاه اشعاری به ناصر نسبت داده شده که در دیوان او نیست.
۲ و ۳- دو مثنوی کوچک، روشنایینامه و سعادتنامه، که اولی متضمن ۵۹۲ و دومی مشتمل بر ۳۰۰ بیت در پند و موعظه است.

۴- سفرنامه، که از جهت محتوایی به افق دید ناصرخسرو از لحاظ تاریخ و جغرافیای تاریخی برمی‌گردد و از نظر ترجمۀ حال او دارای اهمیتی زایدالوصف است.
۵- زادالمسافرین، اثر مهم فلسفی  ناصرخسرو است.
۶- وجه دین،  ششمین اثر اوست که با مقدمۀ دکتر تقی ارانی در مطبعۀ کاویان به ‌چاپ رسیده است.
۷- جامع الحکمین، متضمن شرحی است که ناصر بر قصیدۀ احمد جرجانی نوشته است.

۸ و ۹- دو رسالۀ خوان‌الاخوان و گشایش و رهایش، که دست‌نویس اولی در کتابخانۀ ”ایاصوفیه“ است و دومی به تصحیح سعید نفیسی در شهر بمبئی در سال ۱۹۵۰ (هفتاد و شش‌ سال پیش) چاپ شده است. هر دو رساله در مسائل دینی است. علاوه بر این ۹ اثر، ناصرخسرو در آثار دیگرش به یک سلسله نوشته‌های دیگر اشاره دارد که در دست نیست.

 

آفرینش ادبی ناصرخسرو
ناصرخسرو در آفرینش ادبی‌اش، که به‌طور عمده و حتی انحصاراً منظوم است، چه از لحاظ شکل و شیوۀ بیان هنری و چه از لحاظ محتوا و مضمون، هنرمندی است نوآور.

 

در شهر مرو شاهجان، که ناصرخسرو آغاز عمر را در آن‌جا به‌سر آورده است، کسائی مروزی، شاعر معروف آن دوران، شهرت داشت و مسلماً مکتب شعری کسائی، خواه از نظر زبان فصیح و طنین قصائد و دقت در توصیف طبیعت و خواه از نظر توجه به پند و موعظه و انتقاد، در ناصرخسرو مؤثر بوده است. ناصرخسرو خودش متذکر می‌شود که پیوسته او را در نظر داشته است، ولی تفاوت کیفی عظیمی بین دو شاعر وجود دارد. ناصرخسرو چه بسا از راه مفاخره شعرش را پرندی لطیف و شعر کسائی را خشن می‌نامد. جا دارد به نوآوری ناصرخسرو از لحاظ شکل و بیان هنری نیز اشاره‌ای داشته باشیم:

۱- مراعات تنوع در اوزان شعری؛ ناصرخسرو مانند مولوی وسواسی خاص در عرصهٔ موسیقی شعر دارد. او برای قصیده‌های شیوایش، که گاه با وصفی دل‌انگیز از طبیعت آغاز و به مُشتی شِکوِه و پند و مناظرۀ فلسفی ختم می‌شوند، آهنگ‌های غریب، نادر، دلنشین و آسمانی برمی‌گزیند:

صبا باز با گل چه بازار دارد

که هموارش از خواب بیدار دارد

 

۲- دقت و غنا در لفظ و استحکام استثنایی در بیان مطلب؛ با آنکه در دوران ناصرخسرو زبان فارسی هنوز دچار بیماریِ آوردن مترادف‌های مبهم و عبارت‌پردازی‌های متصنّع بود، آثار او، به‌ویژه در نظم، از این لحاظ در نظر حتی اندک‌آشنایان به ادب فارسی، نسبت به آثار دیگران (مانند مولوی، سعدی، نظامی، و حافظ) سخت ممتاز است.

انبوه الفاظ در اختیار تفکر حِکَمی و عقلانی ناصرخسرو است و او آن‌ها را به مدد خیال نازک چنان استادانه ردیف می‌کند و به کمک تفکر عمیق چنان عبرت‌آموز بیان می‌دارد که گاه معجزه‌آساست. به‌همین دلیل، یک رشته از قطعات ناصرخسرو، از قبیل شعر زیر از معروف‌ترین قطعات فارسی است:

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست

واندر طلب طعمه پروبال بیاراست

ناگه ز کمینگاه یکی سخت‌کمانی

تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست

بر بال عقاب آمد آن تیر جگردوز

وز ابر مر او را به‌سوی خاک فروکاست

چون نیک نگه کرد پر خویش بر او دید

گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست

هنگام مطالعۀ دیوان ناصرخسرو مشاهده می‌کنیم که هنوز بسیاری از بخش‌های قصیده‌هایش، که به‌حق می‌توان آن‌ها را از آثار طراز اول ادبی دانست، شهرت لازم را کسب نکرده‌اند. علاوه بر متن انتقادی دیوان، باید گزیده‌ای از این اشعار را به طرز پسندیدۀ امروزی عرضه کرد. به‌عنوان نمونه:

شبی تاری چو بی‌ساحل‌دمان ‌پُرقیر دریایی

فلک چون پُر ز نسرین‌‌برگِ‌ نیل‌اندوده‌ صحرایی
نشیب و توده و بالا همه خاموش و بی‌جنبش

چو قومی هر یکی مدهوش و درمانده ‌به ‌سودایی

زمانه رخ به قطران شسته وز رفتن برآسوده

که گفتی نافریده‌ستش خدای فرد فردایی

۳- توصیف طبیعت در زمان ناصرخسرو؛ دیوان شاعران آن عصر از توصیف‌های بهار و خزان، مرغزارها و کوهسارهای خرّم سرشار است. استادانی مانند فرخی و منوچهری در این میدان بی‌داد کرده‌اند. با این حال، ناصرخسرو در اینجا نیز جایگاهی ویژه دارد. توصیفش با بلاغت و عمق فلسفی و دقت و ظرافت هنری همراه است:

 

گریزان شد شب تیره ز خیل صبح رخشنده

چنان چون باطل از حقی و ناپیدا ز پیدایی

آنچه در آثار منظوم ناصرخسرم نیست مدیحه و تغزل است و آنچه به‌فراوان هست توصیف و مباحثه و انتقاد است. به‌ویژه کوشش می‌کند با اسلوب تلقین و تحذیر، نتایج فلسفی و اخلاقی باورمندش را در خواننده رخنه دهد. او با مدیحه بیگانه بود، از شاهان و امیران به‌جان بیزار بود و از روحانیون مرتجع نفرت داشت:

 

بارگاه نبینی مگر آن‌ را که سزا هست

کز گاه برانگیزی و در چاه نشانیش

 

او با آثارش، فقط روایت‌گری ساده، و دوره‌گردی در یک گوشۀ تاریخ نیست؛ به‌حق، نیرویی معنوی است که به میزان درک‌شدن و جذب‌شدن، به نیروی مادی مبدل می‌شود و در تغییر تاریخ نقش ایفا می‌کند. هم در ویرانی تاریخ شرکت می‌جوید و هم در آفرینش دوبارۀ آن.
“شاعران بزرگ در عین حال برترین مورخان زمانه‌اند. آنجا که تاریخ‌نویسان متوقف می‌شوند، شاعران آغاز می‌کنند. تاریخ، روایت انسان در درون طبیعت است، شعر اما سیر و سلوک تاریخ در درون انسان است. چنین است دیالکتیک شعر و تاریخ که از دو نقطۀ مقابل به راه می‌افتند و در وجود انسان یکدیگر را ملاقات می‌کنند.” ۱

برخی مشخصات جهان‌بینی ناصرخسرو

برای درک جهان‌بینی ناصرخسرو باید به نکات زیر توجه داشت:

 

  الف- جهان‌بینی ناصرخسرو الهام‌گرفته از شیوۀ تعقلی عصر اوست. اصالت استدلال منطقی، روش اصالت معرفت و عقلی، و ردکردن شیوۀ تعبّد، روش قبول عقل به‌مثابه افزار پی‌‌بردن به حقایق، و ردکردن کلیّۀ دعاوی مخالف آن. به‌عللی که خود در خورد مطالعه است.

در این مقطع از تاریخ، فلسفه نیز به‌طور عمده به وسیلۀ ایرانیانی مانند فارابی، سجستانی، رازی، ایرانشهری، ابن‌سینا، بهمنیار و دیگران پخش می‌شد که در واقع نوعی سیاست ضدسیطره‌گران عرب بود.

 

ب- جهان‌بینی اسماعیلیه انعکاس فکری و روحیۀ مقاومت ایرانیان به‌طور اعم علیه خلافت اعراب و قشرهای متوسط و زحمت‌کش جامعه و به‌طور اخص علیه امیران ترک و اشراف ایرانی دست‌نشاندۀ خلافت و امارت بود.

در آثار ناصرخسرو، به‌ویژه در اشعار او، نکاتی فراوان وجود دارد که نشان می‌دهد در پس حجت‌های ”اسماعیلی“ ناصرخسرو، ناصرخسرو دیگری پنهان است که از نخستین، عمیق‌تر و والاتر می‌اندیشد. قضاوت شگفت‌انگیز تاریخ‌نویسان در بارۀ ناصرخسرو، که گویا او در تفکر گاه سطحی و ساده‌لوح بوده، از بیخ و بن نادرست است. اگر روزی آثار ناصرخسرو، به‌ویژه دیوان او، چنان‌که شیوۀ تحقیق علمی است با دقت بررسی شود و بطن واقعی این “باطنی” بیرون کشیده شود، آن وقت با اندیشه‌وری روبه‌رو خواهیم بود که به‌تمام معنا می‌توان او را یکی از جلوه‌های عقل نقّاد و انقلابی عصر خود شمرد و به‌عنوان انسان و متفکر و مبارز می‌تواند سرمشقی باشد از ایمان ‌داشتن بر سر پیمان و آرمان‌های انسانی، و به‌رغم هر نوع دشواری، رزمیدن در میدان نبرد و وفادار ماندن تا آخرین نفس.

بن‌مایه:

۱- دیدار با آرش، رحمان هاتفی، ص ۷، چاپ تهران ۱۳۶۰؛

_ _ _

* – این نوشته اقتباسی است از کتاب “برخی بررسی‌ها در بارۀ جهان‌بینی‌ها و

جنبش‌های اجتماعی در ایران”، از ص ۴۲۱ تا ۴۴۴ به قلم زنده‌یاد احسان طبری، انتشارات حزب تودۀ ایران.

 

***

به نقل از «بسوی آینده» شمارۀ ۱۵، خرداد ۱۴۰۵

دکمه بازگشت به بالا