به سوی آینده

روحیۀ تهاجمی آری، روحیۀ تدافعی نه! سخنی با دوستان چپ

ع. اندیشه

 

مقدمه

نگارش این نوشتار تلاشی است برای پاسخ گفتن به رسالتی تاریخی در لحظه‌ای بحرانی از تاریخ معاصر ایران، لحظه‌ای که جامعه زیر فشار هم‌زمانِ سرکوب سیاسی، فقر ساختاری، نابرابری فزاینده، و بی‌افقیِ عمیق اجتماعی قرار دارد و اعتراض، نارضایتی، و خشم به بازتاب هرروزهٔ مردم در برابر این فشارهای همزمان بدل شده است. این متن هشداری است مسئولانه اما دوستانه به جریان‌های چپ در لحظه‌ای از بیم و امید. امید برای تغییر و تحقق انقلابی مردمی و بیم از اینکه ارتجاعی دیگر سکان کشتی جامعه را به‌دست گیرد و آن‌ را به ورطهٔ دیکتاتوری‌ای از نوعی دیگر سوق دهد. مسئلهٔ محوری این نوشته نه مشروعیتِ تاریخی چپ است و نه صحتِ نظری آن، بلکه وضعیت کنونی آن است: چرا نیرویی با چنین سابقه‌، ظرفیت و پیوندی عمیق با آرمان‌های عدالت‌خواهانه و رهایی‌بخش، امروز تا این اندازه در موضع واکنشی و تدافعی قرار گرفته است؟ چه چیزی باید تغییر کند تا چپ بتواند دوباره به نیرویی تحول‌آفرین، اثرگذار در تناسب با این لحظهٔ تاریخی تبدیل شود؟ آنچه در ادامه می‌آید تلاشی است نظری به‌منظور پاسخ‌دادن به این پرسش‌ها.

 

نقشِ جنبشِ چپ در تحولات صد سال اخیر ایران

“جنبش چپ” در ایران را نه می‌توان و نه باید پدیده‌ای “وارداتی” به‌معنای سطحی، تحقیرآمیز، و ایدئولوژیکِ آن دانست، انگی که نیروهای محافظه‌کار، اقتدارگرا، و ضدعدالت‌خواهی اجتماعی از زاویهٔ دیدِ خود و به‌منظور بی‌اعتبار ساختن این جنبش همواره به این جنبش زده‌اند. الهام‌گرفتن از سوسیالیسم اروپایی، مارکسیسم کلاسیک، و تجربهٔ انقلاب اکتبر نه نشانهٔ بیگانگیِ چپ با جامعهٔ ایران، بلکه نشانهٔ بهره‌گیری آگاهانه از ابزارهای نظریِ جهان‌شمول برای فهمِ مناسبات قدرت، استثمار، و سلطه است. مفاهیم نظری‌ همانند قانون‌های علمی ابزار شناخت‌اند و نه کالاهایی فرهنگی با قابلیت برچسب‌ زدن، همان‌گونه که هیچ نیرویی عاقل قانون‌های “ترمودینامیک” یا “منطق ریاضی” را “وارداتی” یا  “بیگانه” نمی‌نامد. سوسیالیسم و مارکسیسم زبان‌های تحلیلی‌ای هستند برای فهم ساختارهای طبقاتی، نابرابری‌های اقتصادی، سازوکارهای (مکانیسم) سلطهٔ سیاسی، و ارزش آن‌ها نه  به‌لحاظِ جغرافیایی، بلکه به‌دلیل توانِ افشاگرانه و رهایی‌بخش‌شان وابسته است. در ایران، جنبش چپ مستقیماً از دل واقعیت‌های عینی جامعه زاده شد: از نابرابری‌های فاحش، مناسبات نیمه‌فئودالی، استبدادِ سیاسی، و وابستگیِ ساختاریِ اقتصاد کشور. این نظریه‌ها امکان نام‌گذاری و افشای این واقعیت‌های عینی جامعهٔ ایران را فراهم کردند و ازاین‌روی، چپ ایرانی تلاشی آگاهانه برای دگرگونی شرایط موجود بود نه تقلیدی کورکورانه از تجربه‌ای بیرونی و وارداتی .این پیوند میان عدالت‌خواهی و واقعیت اجتماعی را حتی پیش از شکل‌گیری سازمان‌های چپ در بطن مبارزات انقلاب مشروطه می‌توان مشاهده کرد. هرچند “جنبش چپ” در آن مقطع زمانی مبارزات هنوز به‌صورت نیرویی منسجم وجود نداشت، اما عناصر ضد‌استبدادی، ضد‌اشرافی، و عدالت‌طلبانه‌ای که بعدها ستون فقرات نیروهای چپ شدند در تحول سیاسیِ جامعه نقشی تعیین‌کننده داشتند. روشنفکران رادیکال، انجمن‌ها، مطبوعات، و فعالان اجتماعی مفاهیمی چون قانون، حق، برابری، و مسئولیت اجتماعیِ دولت را وارد زبان سیاست کردند و نخستین شکاف‌ها را در ساختار قدرت مطلقه پدید آوردند. این مرحله، دوره‌ای بود که در آن عملِ اجتماعی جلوتر از نظریه‌پردازی حرکت می‌کرد و همین امر سبب شد “چپِ” ایران از همان آغاز نیرویی درگیر با واقعیت سیاسی روز باشد.  شخصیت‌هایی مانند حیدر عمواوغلی را از چهره‌های برجستهٔ این جریان می‌توان به حساب آورد.

با ورود به قرن بیستم و به‌ویژه پس از انقلاب اکتبر روسیه “جنبش چپِ ایران” به مرحله‌ای تازه وارد شد که در آن مرحله سازمان‌یابی، ایدئولوژی، و پیوند با طبقهٔ کارگر به محور اصلی مبارزه تبدیل گردید. شکل‌گیری تشکل‌هایی چون “حزب تودهٔ ایران” امکان سازمان ‌دادن گستردهٔ نیروهای اجتماعی را فراهم کرد و ٰٰ”چپ” را در عرصهٔ سیاسی، فرهنگی، و اجتماعی نیرویی تعیین‌کننده ساخت. این جنبش نقشی اساسی در ارتقای آگاهی عمومی، دفاع از حقوق صنفی، گسترش آموزش، و طرحِ خواست‌هایی نو در جامعهٔ سنتی نقشی اساسی داشت و به همین دلیل نیز همواره با سرکوب، زندان، تبعید، و حذف فیزیکی مواجه می‌شد، سرکوبی که خود نشان‌ دهندهٔ تهدید واقعی چپ برای نظم مسلط بود.

در سال‌های دهه‌های میانی قرن بیستم میلادی، چپ ایران جزوِ جنبش‌های اصلی مبارزه با استبداد داخلی و وابستگی خارجی شد و در نبرد برای ملی‌ کردن “صنعت نفت” ایران نقشی انکارناپذیر داشت. حمایت قاطع از دولت ملی دکتر مصدق و مقابلهٔ مستقیم با سلطهٔ بریتانیا و ایالات متحده، چپ را به نیرویی پیشرو در دفاع از حاکمیت ملی تبدیل کرد. اما این مسیر با کودتای مستقیم و سازمان‌یافتهٔ ایالات متحده در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ قطع شد، کودتایی که نه‌تنها دولت ملی، بلکه کل امکان به‌وجود آوردن یک تحولِ دموکراتیکِ مستقل را در ایران نابود کرد. پس از آن، سرکوب سیستماتیک، مهاجرت اجباری، و فعالیت مخفی سرنوشت تحمیلی فعالان جنبش چپ شد و این وضعیت تا دهه‌ها ادامه یافت .پیامدهای این سرکوب دامنه‌دار در آستانهٔ انقلاب ۱۳۵۷ به شکلی عریان آشکار شد. نیروهای چپ در شرایطی به استقبال انقلاب رفتند که عملاً فاقد سازمان‌های علنی، شبکه‌های پایدار، و پیوند گسترده با توده‌ها بودند، وضعیتی که نه حاصل ناتوانی، بلکه نتیجهٔ مستقیم سیاست سرکوب‌گرانهٔ رژیم شاه و ساواک بود. در مقابل، نیروهای مذهبی نه‌تنها از چنین سرکوبی در امان ماندند، بلکه از فضایی بازتر برای سازمان‌ دادن برخوردار بودند. اما این نابرابری صرفاً محصول سیاست داخلی نبود. در سطح بین‌المللی، ایالات متحده و کشورهای غربی آگاهانه از نیروهای مذهبی حمایت کردند، زیرا در منطق جنگ سرد، مؤثرترین ابزار برای مقابله با کمونیسم و نفوذ اتحاد جماهیر شوروی مذهب بود. در همین چارچوب بود که بنیادگرایی دینی نه‌تنها در ایران، بلکه در سراسر منطقه تقویت شد، سیاستی که نمونهٔ آشکار آن حمایت غرب از جریان‌های اسلام‌گرای افراطی در افغانستان و تقویت چهره‌هایی چون اسامه بن‌لادن و شبکه‌هایی مانند ”القاعده“ بود. در چنین زمینه‌ای، به قدرت رسیدن نیروهای مذهبی در ایران نه یک “اتفاق”، بلکه بخشی از راهبرد جهانیِ “ضدچپ” بود.    در این توازن ناعادلانهٔ قوای داخلی و بین‌المللی انتظارِ اینکه پس از سقوطِ محمدرضاشاه جریان‌های چپ بتوانند مسیر انقلاب را تعیین کنند نادیده‌گرفتن شرایط واقعی قدرت در جامعه بود. به‌رغم تلاش‌ها و فداکاری‌های گسترده و بی‌دریغ نیروهای چپ پس از فروپاشیده شدن نظام سلطنتی، به‌دلیل حمایت خارجی از نیروهای مذهبی و خلأ سازمانی ناشی از سرکوب‌های پیشین، راه برای سلطهٔ ارتجاع هموار گردید و انقلاب به‌تدریج به مسیر استقرار نظمی واپس‌گرا سوق داده شد. با این حال، حذف و سرکوب جریان‌های چپ پس از انقلاب به‌معنای پایان تأثیر تاریخی و فکری آن‌ها نبوده و نیست. چپ، چه پیش از انقلاب و چه در سال‌های دهه‌های پس از آن همچنان بیانگر مطالبات عدالت اجتماعی، برابری، و نقد ساختاری نابرابری‌های طبقاتی باقی ماند، مطالباتی که امروز نیز در اعتراض‌ها، جنبش‌های اجتماعی، و خواست‌های نسل‌های جدید بازتولید می‌شوند و ریشه و خاستگاه آن‌ها را در برنامه‌ها و هدف‌های جریان‌های چپ می‌توان پیدا کرد.

بررسی اجمالی و سریع نقش تاریخی جنبش چپ در تحولات صد سال اخیر ایران نه برای بازگشت به گذشته و نه برای دفاع از عملکرد این جریان، بلکه برای پاسخ دادن به این سؤال است که چرا جنبش چپ در شرایط حاضر در جامعهٔ امروز ایران نمی‌تواند نقشی قاطع ایفا کند. آنچه امروز مسئلهٔ اصلی جریان‌های چپ را شکل می‌دهد نه کمبود سابقه نه فقر نظری و نه نبودِ مشروعیت تاریخی آن‌هاست، بلکه رسوبِ تجربه‌های “شکست”، “سرکوب”، و “حذف” در سطح روانی و سیاسی است. ازاین‌روی، برای فهم بن‌بستِ کنونیِ ناتوانی در داشتن نقشی قاطع در تحولات اجتماعی و امکان خروج از این بن‌بست باید از سطح عبور کرد و به بُعدی عمیق‌تر پرداخت؛ بُعد روان‌شناسیِ سیاسی چپ، وضعیتی که در آن “گذشته” به چارچوب اصلی تفکر تبدیل می‌شود و فعالیتِ سیاسی مؤثر در ارتباط با مسئله‌های روز جایش را به دفاع مداوم از موضعگیری‌های پیشین می‌دهد.

 

”روان‌شناسیِ تدافعیِ“ جریان‌های چپ                                

”روان‌شناسی تدافعی“ جریان‌های چپ در ایران بیش از آنکه نتیجهٔ انتخابی آگاهانه باشد حاصل انباشتِ تاریخیِ سرکوب، حذف فیزیکی، شکست‌های سیاسی، و روایت‌هایی تحریفی است. اما مسئلهٔ اصلی از جایی دقیقاً آغاز می‌شود که این شرایط عینی و تحمیلی، به‌تدریج به عادتی ذهنی و سپس به هویتی سیاسی تبدیل شده است. چپِ ایران سال‌هاست که کم‌تر موضع می‌گیرد و بیشتر به توضیح دادن بسنده می‌کند، بیش از آنکه حمله کند دفاع می‌کند، و بیش از آنکه به ساختن آینده بیندیشد به بازگویی و توجیهِ “گذشته” مشغول است. این گذارِ ناآگاهانه از “تحلیلِ عللِ ٬شکست٬” به “زیست دائمی در موضع ٬شکست٬” همان نقطه‌ای است که در آنجا “روان‌شناسیِ تدافعی” شکل می گیرد و نیرویی را که بالقوه می‌تواند تحول‌آفرین باشد به نیرویی منفعل و صرفاً توضیح‌دهنده تبدیل می‌کند .در شکل‌ گرفتن این وضعیت نقش اتهام‌زنان و تحریف‌گران را نمی‌توان نادیده گرفت، به‌ویژه تحریف‌هایی که از سوی نیروهای سلطنت‌طلب و مخالفان دیرینهٔ انقلاب (سال ۵۷) صورت می‌گیرد و تبلیغ می‌شود و با زبانی سخیف و تحریک‌آمیز برچسبِ “پنجاه‌وهفتی” را به ابزاری تبلیغاتی برای حمله به سایر نیروهای مخالف (اُپوزیسیون) تبدیل کرده است. این برچسب‌‌زنی بدین جهت صورت می‌گیرد تا تمام مسئولیت وضعیت فاجعه‌بار کنونی را به گردن نیروهایی بیندازد که در سرنگونی شاه و نظام سلطنتی نقش داشته‌اند، به‌ویژه جریان‌های چپ.

یکی از نشانه‌های بارز “روان‌شناسیِ تدافعی” گرفتار شدن دائمی در منطق “دفاع از خود” است، دفاع از خود در برابرِ رژیم حاکم، در برابر راستِ سلطنت‌طلب و افراطی و حتی در برابر افکار عمومی. گویی چپ همواره باید ثابت کند که “خائن” نبوده، ساده‌لوح نبوده، و مسئول وضع موجود نیست. این وضعیت، هرچند به‌لحاظ بیان تاریخی قابل فهم است، اما از نظر سیاسی به‌شدت فلج‌کننده است، زیرا نیرویی که دائماً در حال دفاع است ابتکار عمل را از دست می‌دهد. در چنین وضعی دستورکار سیاسی نه از سوی چپ، بلکه از جانب چپ‌ستیز و علیه چپ تنظیم می‌شود و دیگران چارچوب پرسش‌ها، موضوع‌های مُجاز، و حتی زبان بحث را تعیین می‌کنند .جلوهٔ این “روان‌شناسی تدافعی” نشان دادن خود در وسواسِ مدام نسبت به “گذشته” است، “گذشته”‌ای که بی‌وقفه در معرض تجزیه و تحلیل باید قرار گیرد. بی‌تردید، نقدِ گذشته و فهم خطاهای تاریخی بی‌تردید ضروری هستند، اما زمانی که “گذشته” به میدان اصلی نبرد تبدیل ‌شود، حال و آینده به حاشیه رانده ‌می‌شوند. بخشی عمده از انرژی فکری و سیاسی چپ صرف پاسخ دادن به این پرسش شده است که “چه شد انقلاب به اینجا رسید؟”، در حالی که پرسش حیاتی‌تر این است: “اکنون چه باید کرد؟”. این استراتژیِ (راهبُردِ) نادرست، چپ را در موقعیت نیرویی گذشته‌نگر و نه نیرویی آینده‌نگر و آینده‌ساز نگه می‌دارد، و همین  گذشته‌نگر بودن یکی از دلیل‌های اصلیِ گسست میان چپ و نسل‌های جدید است. بُعدِ دیگرِ “روان‌شناسی تدافعی” را در احتیاط بیش از حد و ترس از موضع‌گیریِ قاطع می‌توان مشاهده کرد. تجربهٔ  گذشته نوعی خودسانسوری درونی در جریان‌های چپ به‌وجود آورده است که هنوز نیز ادامه دارد. بسیاری از جریان‌های چپ ترجیح می‌دهند موضع‌گیری‌های‌شان را مبهم، مشروط، و چندپهلو بیان کنند تا مبادا دوباره هدف حمله، تهمت یا برچسب‌زنی قرار گیرند. اما سیاست عرصهٔ ابهام دائمی نیست. نیرویی که از بیان صریح موضع‌گیری‌هایش هراس دارد به‌تدریج از صحنهٔ واقعی سیاست کنار زده می‌شود و جایش را به نیروهایی می‌دهد که بی‌پروا، ساده، و حتی عوام‌فریبانه سخن می‌گویند.

 

“روان‌شناسی تدافعی” همچنین رابطهٔ چپ با جامعه را دچار اختلال کرده است. “چپ” به‌جای نمایندگی مستقیم مطالبات واقعی جامعه، اغلب به نیرویی تبدیل می‌شود که مدام در حال توضیح و توجیه خودش برای جامعه است. این جابه‌جاییِ نقش‌ها خطرناک است، زیرا رابطهٔ سیاسی را معکوس می‌کند: به‌جای آنکه چپ نقش مطالبه‌گر برای جامعه را ایفا کند از جامعه می‌خواهد او را درک کند. نتیجهٔ این وضعیت عمیق شدن فاصله میان چپ و طبقات اجتماعی‌ است که چپ خود را نمایندهٔ آن‌ها می‌داند .باید با صراحت گفت “روان‌شناسی تدافعی” حتی اگر صادقانه باشد به بی‌عملی و انفعال می‌انجامد. این روان‌شناسی شکست را طبیعی، انزوا را عادی، و حذف را سرنوشتی محتوم می‌داند و به‌تدریج آرمان‌های بزرگ را به حداقل‌خواهی تقلیل می‌دهد. نقدِ این روان‌شناسی به‌معنای انکار جنایت‌ها و بی‌عدالتی تاریخی‌ که بر نیروهای چپ اعمال شده نیست، بلکه تلاشی است آگاهانه به‌منظور گذار از وضعیتی که به یکی از مانع‌های تحول چپ تبدیل شده است. تا زمانی که چپ خود را صرفاً در مقام قربانی تعریف کند در مقام نیرویی متحول نمی‌تواند ظاهر شود و بدون این گذار نه رسالتی برای امروز قابل تصور است و نه افقی واقعی برای مشاهدهٔ آینده. پرسش اساسی در زمانی که در آن بسر می‌بریم این است که جریان‌های چپ امروز چه وظیفه‌ای دارند و چگونه می‌توانند در تحولات امروز جامعه نقش داشته باشند؟

 

رسالتِ جریانهای چپ در تحولاتِ امروز ایران

رسالت جریان‌های چپ در شرایط کنونی ایران دیگر بحثی نظری یا کلی نیست، بلکه با زندگی روزمرهٔ مردم و فشارهایی که میلیون‌ها نفر با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنند مستقیماً گره خورده است. ما در دوره‌ای به‌سر می‌بریم که گرانی افسارگسیخته، سقوط قدرت خرید، ناامنی شغلی، حقوق‌های عقب‌افتاده، و فروپاشی حداقل‌های معیشتی جامعه را به آستانۀ فرسودگی کامل رسانده است. این وضعیت، فقط بحرانی اقتصادی نیست، بلکه بحرانی اجتماعی و سیاسی است که هر روز خود را در شکل نارضایتی، اعتراض و خشم عمومی نشان می‌دهد. در چنین وضعیتی مسئولیت چپ این است که از موضع تماشاگر یا تحلیل‌گر بیرونی فاصله بگیرد و تلاش خود را برای پیوستن به این جنبش مردمی بیشتر و بیشتر کند.

جامعه ایران امروز زیر فشار هم‌زمان دو عامل درهم‌تنیده در نظم کنونی قرار دارد که به‌صورتی موازی و مکمل همدیگر عمل می‌کنند. از یک‌سو سلطهٔ ایدئولوژی دینیِ متعصب، سرکوبگر، فاسد، و دروغ‌پرداز هر شکلی از اعتراض و مطالبه را با خشونت پاسخ می‌دهد، از سوی دیگر اجرای بی‌وقفهٔ سیاست‌های اقتصادی لیبرالی‌ای غارتگر که نتیجه‌اش فقر گسترده، شکاف طبقاتی عمیق، و زندگی ناامن برای اکثریت جامعه است. خصوصی‌سازی بی‌ضابطه، حذف حمایت‌های اجتماعی، کالایی‌سازی آموزش و درمان و بی‌ثبات‌سازی نیروی کار، اجزای همین نظم‌اند. این دو عامل که هر دو به وسیله رژیم جمهوری اسلامی هدایت و حمایت می شود نه‌تنها با یکدیگر در تضاد نیستند، بلکه یکدیگر را تقویت می‌کنند و جامعه را به قهقرای نیستی و نابودی سوق می‌دهند .در روزها و هفته‌های اخیر نتیجهٔ این فشار ساختاری خود را در موجی تازه از اعتراض‌ها در شهرهای کوچک و بزرگ ایران نشان داده است. تجمع‌ها و حرکت‌های اعتراضی علیه گرانی، فقر، حقوق‌های عقب‌افتاده، فساد، و بی‌کفایتی حاکمان دیگر به یک شهر یا یک قشر خاص منحصر نیست. آنچه اهمیت این اعتراض‌ها را دوچندان می‌کند عبور تدریجی‌شان از مطالبات صرفاً اقتصادی به اعتراض سیاسی است، اعتراض سیاسی‌ای که زندگیِ سخت روزمرهٔ مردم را بی‌واسطه به خودِ حاکمیت جمهوری اسلامی و شیوهٔ اداره کشور از سوی آن گره می‌زند. مسئولیت چپ در چنین لحظهٔ  تاریخی حضورِ مسئولانه در کنار مردم و مبارزه همراه با آنان علیه رژیم جمهوری اسلامی است. در همین چارچوب یکی از مسئولیت‌های حیاتی جریان‌های چپ این است که اجازه ندهند این اعتراض‌ها و جنبش‌های مردمی بار دیگر به دست نیروهای ارتجاعی و جریان‌هایی مانند سلطنت‌طلبان که به‌وسیلهٔ رژیم اسرائیلِ مردم‌کُش و آمریکای جنایت‌کار حمایت می‌شوند مصادره شوند. تجربهٔ تاریخی ایران نشان می‌دهد که هرگاه افق سیاسی روشنی وجود نداشته و حضور فعال نیروهای مترقی کم‌رنگ بوده است نیروهای ارتجاعی توانسته‌اند با تکیه بر جعل، ساده‌سازی‌های فریبکارانه، و دادن وعده‌هایی توخالی، نارضایتی اجتماعی مردم ستمدیده را به مسیرهایی بی‌سرانجام سوق دهند. مبارزه علیه جمهوری اسلامی به‌هیچ‌وجه به‌‌معنای چشم‌پوشی کردن از ماهیت ضددموکراتیک، اقتدارطلبانه، و وابستهٔ این جریان‌های ارتجاعی نیست. مسئولیتِ چپ روشنگری و افشاگری  سیاسی در برابر حرکت‌های این بدیل‌های ارتجاعی است.

مسئولیتِ دیگر جریان‌های چپ تقویت پیوندها و همبستگی میان نیروهای مختلف چپ، مردمی، ملی، و جمهوری‌خواه است. پراکندگی، رقابت‌های فرساینده، و مرزبندی‌هایی غیرضروری نه نشانهٔ اصالتِ سیاسی، بلکه نشانهٔ ضعفِ درکِ لحظهٔ تاریخی است. جامعه‌ای که زیر فشار سرکوب و فقر نفس می‌کشد بیش از هر چیز به همگرایی نیروهایی نیاز دارد که با وجود تفاوت‌ها، در مخالفت با استبداد، تبعیض، فساد، و وابستگی اشتراک  نظر دارند. مسئولیتِ امروز چپ تلاش به‌منظور گفت‌وگو، به‌وجود آوردن  اعتماد،  و ایجاد پایه‌هایی برای همکاری‌ها و همبستگی‌هایی حداقل در این مبارزهٔ مشترک است.

 

گذار از روان‌شناسی تدافعی به روان‌شناسی تهاجمی

مسئولیت‌هایی که در بخش پیشین برشمرده شد، اگر  تنها در سطح موضع‌گیری باقی بمانند نقشی مؤثر نمی‌توانند داشته باشند. حمایت از اعتراض‌های مردمی، مخالفت هم‌زمان با رژیم حاکم و اپوزیسیون ارتجاعی، و پشتیبانی از همبستگی میان نیروهای چپ، مردمی، و جمهوری‌خواه ضروری‌اند، اما کافی نیستند. پرسش اساسی این‌جاست که با چه ذهنیتی، با چه اعتمادبه‌نفسی، و با چه شیوه‌ای باید این مسئولیت‌ها را به کنش مؤثر سیاسی تبدیل کرد؟ تجربه سال‌های گذشته نشان داده است که حتی درست‌ترین مطالبات و صادقانه‌ترین مواضع اگر از دل یک “روان‌شناسی تدافعی” بیان شوند درنهایت یا خنثی می‌شوند یا به حاشیه رانده می‌گردند. در همین‌جا است که ضرورت گذار از “روان‌شناسی تدافعی” به “روان‌شناسی تهاجمی” معنا پیدا می‌کند. بدون چنین گذاری انجام مسئولیت‌هایی که به‌درستی تشخیص داده شده‌اند در سطحی از آمال و آرزو باقی می‌مانند و تحقق نمی پذیرند. بنابراین، برخورداری از “روان‌شناسی تهاجمی” پیش‌شرطِ تحقق کنش مؤثر در پاسخگویی به مسئولیت سیاسی در لحظه‌ای است که جامعه بیش از هر زمانی دیگر به آن نیاز دارد.

ادامه یافتن این گذار پیش از هر چیز مستلزم درک این نکته است که سیاست فقط گفتنِ حرفِ درست یا داشتنِ حقانیت اخلاقی نیست. در سیاست آن نیرویی مؤثر است که بتواند موضوع‌های اصلی را وارد بحث عمومی کند، پرسش‌هایی محوری را مطرح سازد، و افکار عمومی را به سمت مسئله‌هایی هدایت کند که به‌نفع مردم است. “روان‌شناسی تهاجمی” یعنی پذیرفتن این اصل ساده اما تعیین‌کننده که اگر خودت مسئله را تعریف نکنی دیگری آن را به‌نفع خودش تعریف خواهد کرد. این گذار یعنی بیرون ‌آمدن از حالت “تدافعی” و ورود به موقعیتی که چپ بتواند پرسش‌های اصلی را مطرح کند: چه کسی مسئول است؟ این وضعیت چگونه تولید شده؟ و چه نظمی باید تغییر کند؟

“روان‌شناسی تهاجمی” همچنین به‌معنای بازسازی رابطه چپ با اعتمادبه‌نفس سیاسی‌اش است. سال‌ها سرکوب، شکست و تحقیر، نوعی تردید درونی ایجاد کرده که چپ را نسبت به داشتن نقش و ضرورت  حضور خود مردد ساخته است. این تردید، خود را در رعایت احتیاطی افراطی، موضعگیری‌هایی چندپهلو، و ترس از برچسب‌خوردن نشان می‌دهد. اما واقعیت امر این است که هیچ نیروی اجتماعی‌ای بدون باور به ضرورت حضور خود نیرویی اثرگذار نمی‌تواند باشد. “روان‌شناسی تهاجمی” یعنی پذیرفتن اینکه دفاع از عدالت اجتماعی، آزادی‌های بنیادین، و کرامت انسانی موضوعی فرعی نیست، بلکه هسته مرکزی مطالبات را در مبارزه تشکیل می‌دهد. بنابراین نیازی به عذرخواهی برای داشتن این مواضع وجود ندارد.

یکی از جنبه‌های اساسی این گذار تغییر زبان و شیوهٔ حرف‌زدن است. زبانِ تدافعی معمولاً زبانِ توضیح، توجیه، و رفعِ اتهام است، زبانی که انرژی‌اش را در پاسخ به دیگران صرف می‌کند. در مقابل، زبانِ تهاجمی زبانی است که از گفتن از تجربه زندگی مردم آغاز می‌شود. این زبان نه پرخاشگر است و نه متفرعنانه، بلکه روشن، صریح و قابل فهم است. اگر چپ نتواند با همین زبان دربارهٔ گرانی، بیکاری، تبعیض، و سرکوب صحبت کند، نخواهد توانست نظریاتش را به گوش توده‌های مردم برساند.

“روان‌شناسی تهاجمی” همچنین یعنی پذیرفتن این واقعیت که سیاست بدون تقابل معنا ندارد، نه تقابلِ خشونت‌آمیز، بلکه تقابل روشن و صریح. جامعهٔ امروز ایران پر از تضاد است و نمی‌شود با همه کنار آمد یا سیاست “آهسته بروآهسته بیا که گربه شاخت نزنه” را به‌کار گرفت. تلاش برای مبهم حرف‌ زدن، موضع نگرفتن یا راضی نگه‌داشتنِ همه، درعمل فقط به‌سود نیروهای حاکم و جریان‌های ارتجاعی تمام می‌شود. گذار به “روان‌شناسی تهاجمی” یعنی مرزها را روشن کردن: مرز با جمهوری اسلامی، مرز با اپوزیسیون ارتجاعی، و مرز با سیاست‌هایی که فقر، سرکوب، و بی‌عدالتی را ادامه می‌دهند.

درنهایت، این گذار بدون پیوندِ زنده با جامعه ممکن نیست. “روان‌شناسی تهاجمی” نه در اتاق‌های بسته شکل می‌گیرد و نه در بیانیه‌های انتزاعی، بلکه در تماس مستقیم با اعتراض‌ها، مطالبات، و خشم اجتماعی ساخته می‌شود. حضور در کنار اعتراض‌های معیشتی، ابراز همبستگی با اعتصاب‌ها، و شنیدن فریاد قشرهای زیر فشار همان جا‌هایی هستند که اعتمادبه‌نفسِ سیاسی بازسازی می‌شود. از دل همین حضور است که چپ می‌تواند دوباره به نیرویی تبدیل شود که هدایت کننده است نه هدایت شونده.

گذار از “روان‌شناسی تدافعی” به “روان‌شناسی تهاجمی” نه یک توصیهٔ اخلاقی است و نه یک شعار احساسی، بلکه ضرورتی است که اوضاع‌واحوال واقعی و عینی امروز ایران آن را تحمیل کرده است. اگر جریان‌های چپ بخواهند مسئولیت‌هایی را که در برابر جامعه بر عهده دارند به‌خوبی انجام دهند جز عبور آگاهانه از منطق دفاعی و پذیرشِ یک شیوهٔ کنش فعال و پیش‌برنده چاره‌ای دیگر ندارند.

***

[این نوشته پیش از آغاز تهاجم نظامی امپریالیسم آمریکا و دولت فاشیستی اسرائیل در تاریخ ۹ اسفندماه به میهنمان نوشته شده است.]

به نقل از «بسوی آینده» شمارۀ ۱۵، خرداد ۱۴۰۵

دکمه بازگشت به بالا