به سوی آینده

سفرنامۀ کوتاه و قلم‌اندازِ گشت و گذری در آثار توپ و موشک و بمباران

 ناصر مؤذن

 

 روز اول- دزفول        

پس از کوبیدن خرمشهر که  آن را “خونین‌شهر” کردند نوبت اهواز شد. من و محمد خواستیم در بحبوحهٔ توپ‌باران اهواز هم از این وضعیت جنگی و هم از چندتا از رفیق‌های‌مان ساکن در اهواز دیدن کنیم و هم با ماشین در شهر گشت بزنیم و محل خوردن گلوله‌های توپ و موشک و بمب‌ها و آثارشان را ببینیم. بنابراین روز سه‌شنبه ۱۲ اردیبهشت‌ماه از تهران با ماشین راه افتادیم. من تا آنجا که می‌توانستم دیده‌های‌مان را قلم‌انداز یادداشت کردم. پیش خود فکر کردم شاید زمانی، جایی، برای کسی به‌درد بخورد.

  • پس از زمان حرکت‌مان از تهران حوالی ساعت ۹ صبح به دزفول رسیدیم. شهر آرام بود یا در نظر ما این‌طور می‌نمود. مردم در خیابان‌ها به‌طورمعمول رفت‌وآمد می‌کردند. دو پلیس سر چهارراه خیابان اصلی شهر اتومبیل‌ها را راهنمایی می‌کردند. دوتا پیرزن یکی عرب و یکی دیگر دزفولی روی پیاده‌رو نشسته بودند و گپ می‌زدند. درخت کُنار بزرگی روی سرشان سایه انداخته بود. به بستنی فروشی‌ای در کوچه‌ای منتهی به خیابان اصلی رفتیم. صاحبش پیرمردی خوش‌زبان با لهجهٔ شیرین دزفولی بود. بستنی سفارش دادیم. صحبت مرگ و سختی زندگی زیر بمب و موشک و توپ با پیرمرد به‌میان آمد و گرم شد. سرآخر پیرمرد گفت حتا تا یک ثانیه هم از زندگیت باقی مانده ترس نداشته باش و زندگی کن.
  • زن‌های عرب‌زبان دزفولی با عباهای بلندِ سیاه بچه‌ به‌بغل و زنبیل پر از سبزی و پر از خرت و پرت به‌دست‌ توی بازار می‌پلکیدند. بی‌اختیار فکر کردم قربانی شلیک‌های بعدی موشک‌ها و گلوله‌های توپ دورزنِ دولت صدام اینان خواهند بود. چهرهای خون‌آلود و تن‌های پاره پارهٔ آنان را ذهن ظالمم چون واقعیتی پیشِ رویْ تصویر می‌کرد. از تصورهایی سیاه که ذهنم را اشغال می‌کرد قلبم فشرده می‌شد.
  • از خیابانی مستقیم و دراز پیچیدیم به طرف (خیابان) مصدق و بعد به طرف شوشتر و بعد به طرف اهواز. غرش ناگهانی انفجاری ما و ماشین را تکان داد. نگه داشتیم. پشت سرمان انفجاری، احتمالاً انفجار گلولهٔ توپ، از میان خانه‌ها ستونی بلند از غبار به آسمان بلند کرد. مردم ساکن آن محل در مزرعه‌ای در حاشیهٔ محل ایستاده بودند و ستون غباری قهوه‌ای با رگه‌هایی از دود سیاه در دل آن که هرچه بالاتر می‌رفت گسترده‌تر می‌شد را تماشا می‌کردند. کسی تکان نمی‌خورد. همگی بهت‌زده بودند. چنان که در روی‌دادن این‌گونه فاجعه‌ها معمولاً به فکر انسان می‌رسد به دیگر هم‌محل‌ها که بر اثر چنین انفجاری زیر آوار خانه‌های‌شان مرده  یا درحال جان کندن و یا زنده به‌امید کمک بودند بعید نبود فکر ‌کنند. ستون بلند خاک که به هوا بلند شده بود پاره‌های آجر و خشت و گِل بر مزرعه‌های حاشیهٔ محل و راه‌ها باریده بود. باد غبار سرگردان را بر باغ‌های مرکبات که سبز و پربرگ بودند و شاخه‌های‌شان از بارِ لیمو و نارنج و پرتقال‌های سبز کوچولوی درحال رسیدن سنگین بود خواباند.
  • کمی جلوتر رفته بودیم که دوباره صدای انفجار یک گلولهٔ دیگر که به‌احتمال زیاد گلولهٔ توپ بود به دیدارمان از توپ‌باران رسمیت داد. سر برگرداندم و ستونی دیگر از خاک را که پیچ‌وتاب‌خوران بالا می‌رفت دیدیم. محمد پرسید دیگه چه خبره؟ گفتم مثل گلولهٔ قبلی وسط خونه‌های کاهگلی. به محمد گفتم وسط خونه‌هایی که بدون خوردن گلوله توپ هم مخروبه هستند افتاد. محمد چارچشمی به راه نیمه خاکی نیمه‌اسفالته پر از نخاله‌های آجر و کلوخ خشت خام و تکه‌های سوخته پس‌مانده‌های گلوله‌های توپ و موشک چشم دوخته بود و با احتیاط لابلای‌شان فرمان را می‌چرخاند و راهی قابل عبور می‌جست و فوری گاز می‌داد و رد می‌شد.
  • جادهٔ اندیمشک به اهواز را از راه شوشتر دور می‌زنیم و پس از طی یک پیچ طولانی اسفالتی دوباره به جادهٔ مسیر اندیمشک- اهواز می‌افتیم. چند کیلومتری که از این پیچ بزرگ به‌سمت پایینِ مسیر می‌رانیم در دو طرف جاده می‌بینیم مزرعه‌های گندم و جو و جو سیاه قد کشیده‌اند و دارند رنگ عوض می‌کنند و می‌رسند. از حالا زیر بار خوشه‌های رقصان‌شان با نرمه‌بادی بهاری موج می‌خورند و خم و راست می‌شوند. گویی به خاک پربرکت و آغاز زندگی نوشان تعظیم می‌کنند.
  • جای جای، شش هفت چادر وصله‌پینه سیاه یا ماشی نظامی برپاست. دوروبر چادرها بچه‌ها توی خاک و خل می‌پلکند یا همان دوروبر از خستگی چرت می‌زنند. آن طرف‌تر چندتا الاغ علف‌ها را به‌دندان می‌کشند و با چرخاندن دم مگس‌ها را از ماتحت‌شان می‌پراکنند. پیرزن عرب چادرنشین توی دیگی روئی چیزی می‌شورد و النگوهای نقره‌ا‌ی ارزان قیمتش که به دیوارهٔ دیگ می‌خورد صدای دلنشین زندگی می‌دهد. زنی جوان در ته یکی از این چادرها گهواره‌ای را می‌جنباند برای کودک شیرخواره‌اش لالایی می‌خواند. چند نوجوان داوطلب دفاع از میهن همراه با چند پاسدار ماشین‌ها را می‌گردند. محمد شیشه را پایین می‌کشد. آنان سلام می‌کنند و معذرت می‌خواهند که مزاحم شده‌اند. صندوق عقب و گوشه‌کنار توی ماشین را با نگاه می‌کاوند. خوب که همه جای ماشین را نگاه کردند دستی روی سقف ماشین می‌زنند و می‌گویند برو برادر خیر پیش.
  • به اهواز که نزدیک می‌شویم در دو سوی جاده چادرها بیشتر می‌شوند. چند کیلومتری که جلوتر می‌رانیم‌ صدای انفجار گلوله‌های توپ و بمباران را باد با خود می‌آورد.
  • چاله‌های پر از آب باران در پهنهٔ خاکی‌ای از خاک رُس به‌رنگ آهن زنگ‌زده، ساکن اما با موج‌هایی ریز بر سطح‌شان و بعضی‌شان تلنبار شده با تکه‌های پراکندهٔ آهن قراضه در دو سوی جاده آسمانِ جنگ‌زده با انبوهِ ابر و دودِ پراکندهٔ به‌جا مانده از شلیک توپ و موشک را آینه‌داری می‌کنند. در ارتفاعی بالای این پهنهٔ خاکی‌ غباری رقیق و یکدست آسمانی دیگر ساخته است.
  • بر جادهٔ پهنی که به حاشیهٔ شمال شهر می‌خورد سکوتی محض حاکم است. فقط صدای موتور جیپ‌ها و کامیون‌های نظامیِ در رفت‌وآمد این سکوت را می‌شکند. جوان‌های داوطلب دفاع از سرزمین‌شان سراپا خاکی و بعضی‌شان گاهی با چفیه‌ای به‌دورِ گردن دیده می‌شوند. گویا همگی در خط مقدم جبهه‌ بوده‌اند.
  • در دوسوی جاده در نزدیکی اهواز، گُله به‌گُله سربازان، با سرو روی خاکی، عده‌ای نشسته با ساکی در دست، عده‌ای کنار اسفالت به ماشین‌ها کنجکاو و پرسشگر زل می‌زنند. آیا صاحب ماشینی می‌خواهد لطف کند و با خود به شهر برساندشان؟
  • به منطقهٔ مسکونی نزدیک به کناره‌های شط کارون که می‌رسیم می‌بینیم همهٔ خانه‌ها خالی‌اند و گاهی هم کامیونی یا وانت‌باری دم در خانه‌ای ایستاده و اسباب اثاثیهٔ خانه‌ای را بار می‌زند.

 

  • اینک اهواز! ساکت و خلوت و چراغ‌هایش خاموش است. کسی توی خیابان‌ها و کوچه‌ها دیده نمی‌شود. خصوصاً در شب، همراه با تاریکی یکدست و هراس‌آور. توی خیابان سی‌متری می‌رانیم و از آن می‌گذریم. صدای انفجار گلولهٔ توپ پشت هم در چند نقطه تکان‌مان می‌دهد، هرچند که با تصمیم به گردش در شهری زیر گلوله‌های توپ و بمباران هواپیماهای جنگی انتظارش را داریم و بدتر از آن را هم. چند صدای خفه و بم و کوتاه و به‌دنبالش ستون‌های بلندی از غبار از میان محله‌ها بلند می‌شوند و با ته‌مانده نورهای بی‌رمق و سرگردان در آسمان شهر درهم می‌پیچند و تصویرهایی عجیب می‌سازند.

 

اهوازدر خانهٔ صالح  

  • هوا تاریک شد و ما هم نه چندان بلد به گوشه‌کنار شهر و شهر هم هرلحظه منتظر گلوله‌ای توپ یا موشکی نُه‌گز که توی خیابان یا کوچه یا حیاط یا سقف خانه‌ای فرود آید، یا بمباران. صدای محکم صالح از گوشی تلفن با خوشحالی به ما خیرمقدم می‌گفت. آدرس خانه‌های شرکت نفتی را می‌دانستم. اما در آن ظلمات از پرتو اندکِ نور در فضا استفاده می‌کردیم که یاری کرد خانه را پیدا کنیم با تکان‌‌های قراردادی آتش سیگار صالح  به‌خاطر رعایت خاموشی. خانه صالح را هم یافتیم. صالح کارمند شرکت نفت بود. جزو نسل جوان‌تر از من و محمد بود. غذایی تهیه کرده بود و مشغول خوردنش شدیم. می‌گفت شما نیومدین نیومدین حالا هم توی این وضعیت خطرناک اومدین. این هم وقت بود که گیر  آوردید برا ی سر زدن به ما؟ محمد گفت فردا می‌رویم معشور ببینیم چه خبره. تلویزیون روشن بود. صالح بالا و پایین و دوطرفش ورقه‌های فیبر گذاشته و تا حدی هم توانسته بود نورش را کنترل  کند.
  • صدام در صفحه تلویزیون بود، صفحه‌ای که حالا پر از برفک شده بود، جلوه‌فروش به سوی توپی آمادهٔ شلیک می‌رفت و در حالی‌که با نخوت و چانهٔ فشرده بر غبغب به دو طرف خود که آدم‌های خودش با تبسمی منجمد شده بر لب‌ها از عبودیت به‌جانب دیکتاتور به او چشم دوخته بودند و او خود نیز لبخندی بر لب داشت طناب دنبالهٔ توپ را به‌دست گرفت. دوستی از نوع خودش در کنارش در سنگر سقف‌دار بود که همهٔ عضله‌های چهره‌اش به بالا به‌ سوی دو گوشش کشیده شده بود. احتمالاً می‌خواست شاد بودنش را از حرکات دوست نشان دهد. صدام در حالی که با نگاه و خنده‌ای به‌نشانهٔ پیروزی به دوربین و میهمانش، سلطان اردنی، دوخته بود چیزهایی به‌عربی گفت و طناب را کشید. از صالح پرسیدم چی می‌گفت؟ صالح گفت اهانت‌هایی مبتذل و لمپنی به مردم ایران.
  • از حال رفقا و آشنایان اهوازی پرسیدیم، درعین‌حال با احتیاط و ترس از اینکه خبری ناگوار از دهانش بشنویم که شنیدیم. گفت محمد اعطا برادر احمد محمود کشته شد. گفت محمد اعطا بعد از بمباران‌ها از خانه می‌زد بیرون و هر کمکی که در آن وضعیت از دستش بر می‌آمد می‌کرد. گفت اتفاقاً رفیق هاشم۱– دکتر هاشم بنی‌طرفی- که او هم کمک‌رسانی می‌کرد گویا اعطا را که زخمی شده بود در آمبولانس گذاشت و بردش بیمارستان.
  • صالح صبح آماده بود برود سر کار، ادارهٔ مرکزی شرکت نفت اهواز. گفتم هر روز میری گفت حتماً. گفتم با این وضع بمباران و توپ‌باران چه کاری میشه کرد؟ گفت کارگرا مشکلات زیادی دارند مشکلات حقوقی، آسیب‌ها، پیگیری‌های قانونی، و جبران‌شان. مشکلاتی که جنگ مشکل‌ترشان کرده. بعد هم توی شهر می‌آییم ببینم چه کمکی می‌تونیم بکنیم یا همراه دکتر بنی‌طرفی توی شهر چرخ می‌زنیم و به زخمی‌ها و زیر آوارمانده‌ها کمک می‌کنیم. بعد با لبخندی گفت اگر خودمان زیر آوار نرویم.۲ گفت خانه را که بلد شدید. شب بیایید. منتظرتان هستم. گفتیم تا ببینیم. و ما هم با خنده گفتیم اگر زیر آوار نرفتیم.

 

صبحِ روزِ دوم 

  • در سراسر شهر که می‌رانیم همه‌جا آثار خرابی دیده می‌شود. شمال و جنوب و مشرق و مغرب. همه خانه‌های مسکونی، جاهایی را که با موشک‌های زمین به زمین یا با بمباران‌های هوایی زده‌اند آجر رو آجر بند نیست. با سطح زمین یکسانند. لابلای آجرها و خاک و سیمان ملاط دیوار و سقف‌های فروریخته  لحاف و کمد و گهواره و زیلو توی هم پیچیده‌اند و بر بالای آن‌ها هم تیرهای آهن که پیچ و تاب خورده‌اند رو به آسمان ثابت مانده‌اند. دیوار و درها از ترکش و جای گلوله و ترکش‌ها نقطه‌چین شده‌اند. شیشه‌های پنجره‌ها حتا ساختمان‌هایی که سرپا هستند اغلب شکسته‌اند.
  • همان‌طور که در شهر می‌رانیم و این ور و آن‌ورمان را نگاه می‌کنیم هیچ چیزی سالم نمی‌بینیم. ساختمان‌های نیمه‌تمام یا ساختمان‌های نیمه‌ویران ساختمان‌های سالم شهر حساب می‌شوند. از کیان‌شهر می‌گذریم. می‌گویند در این منطقه بیش از سی تن یکجا کشته شده‌اند. می‌گفتند چنگال بولدوزرها که خاک و آجرها را پس می‌زدند جسد کودکی یا پیرزنی در می‌آمد. یکی می‌گفت جسد دختر جوانی را دیده که در حمام بوده.
  • وضع در محلهٔ زندان و آخر اسفالت و گشتاسب جوری دیگرست. می‌گفتند بیشتر خسارت و ویرانی در این محله‌ها بوده است، محله‌هایی با خانه‌های قدیمی اهواز که ساکنانش اغلب زحمتکشان بودند. درست نشانه گرفته‌اند. خانه‌های انقلاب کننده‌ها و حامیان انقلاب. مگر نه ساکنان این محله‌ها بودند که انقلاب کردند و به پیروزی رساندنش؟ مگر نه اینان بودند که تظاهرات میلیونی را راه انداختند؟ مگر نه اینان بودند که شعار مرگ بر آمریکا در حنجره‌های‌شان قطع نمی‌شد؟ اینک جزای‌شان! کوچه‌های خلوت و باریک‌شان حالا خلوت‌تر و ساکت‌تر است مگر غرش گلوله‌های توپ و بمب و موشک سکوت‌‌شان را بشکنند. غالباً ضمن حرکت در مسیرمان که بدون داشتن ‌مقصدی معین است‌، نیش‌ترمزی می‌زنیم و به‌صحنه‌هایی ویران با کنجکاوی نگاه می‌کنیم. سگی بیمار در کوچه‌ای باریک و خلوت کنج دیوار خانه‌ای کز کرده است.‌ پشم‌ها ریخته و پشت هم سرفه می‌کند. او بدون مردم چیزی برای خوردن ندارد جز آب گندیدهٔ ته جوی‌های تنگ لجن گرفتهٔ کوچه‌ها.
  • موشک‌ها در چندین نقطه از این جور محله‌‌ها صحنه‌هایی دیدنی از انسان‌دوستی و حقوق بشر ادعایی سرمایه‌داری آمریکا به‌وسیلهٔ خدمتگزارانش به جا گذاشته است. موشک‌ها از خانه‌های مردم که با خون دل و زحمت بسیار توانسته‌اند بخرند یا اجاره کنند مخلوطی از آجر و گِل و دوچرخه و اسباب‌بازی کودکان و دیگ و چراغ نفتی و لحاف و رخت‌آویز و گهواره‌ درست کرده‌اند.
  • بر روی یک دیوار که با دوغاب گچ سفید شده است پارچه‌ای کوبیده‌اند و به فارسی و عربی نوشته‌اند: “حقوق بشر آمریکایی”. مردم متهم اصلی را خوب می‌شناسند و این سزای این شناخت و این سزای ناشکری از مواهب دروازه‌های باز تمدن بزرگ و این سزای ناسپاسی از حقوق بشر که نوید آن را اینهمه شنیده بودند. جالب قرار گرفتن خط عربی در کنار خط فارسی بود که نمادی از نظر مردم نسبت به به‌رسمیت شناخته شدن خط و زبان ایرانیان عرب‌زبان بود، ندایی سازنده در فاجعهٔ ویرانگری که چشمگیر بود.
  • کوچه‌های محلهٔ زندان کارون تنگ و طولانی و خلوت است. این محله‌ در وضعیت معمولش مجموعه‌ای پرسروصدا، تلاش انسانی، کار، و جدال بود. آفتاب سمج جنوبی بر در و دیوار و بام‌ها می‌تابد و نرده‌های چوبی (مُحَجَر) و خشک بام خانه‌ها را پر از تَرک کرده است. در وسط کوچه‌ای در این محله پیرزنی‌ را می‌بینیم که به پهلو دراز کشیده و در سایهٔ باریک خانه‌ای خواب قیلوله می‌کند. دیگ روئی و سطل پلاستیکی و بغچهٔ ژنده‌پاره‌هایش را زیر طاق هلالی آن خانه در پناه قرار داده تا آسیب نبینند. در کوچهٔ بغلی این کوچه هم جوانی در پیژامه‌ای سبز رنگ زانوها را در بغل گرفته و به تیر سیمانی بلند برق تکیه داده و به دیوار آجری خانه روبرو خیره مانده است. کودکی بی‌تنبان با زیرپیرهن رکابی‌ای چرک‌مرده که دامنش تا بالای نافش بیشتر نمی‌رسد وسط کوچه دور خود می‌چرخد. در مغازهٔ خیاطی سر این کوچه مرد خیاط تند تند حاشیه‌های پارچه‌ای سفید را با عجله می‌دوزد.
  • در خیابان پهلوی سابق بر دیوار آجری‌ای پوسیده که از فرط کهنگی و پوسیدگی سرخی می‌زند نوشته‌اند: “تا آخرین نفس در برابر آمریکا می‌‌ایستیم”. شهر زیر آفتاب بی‌امان جنوبی در انتظار است، در انتظار گلوله‌های توپ دورزن و بمباران هوایی و موشک‌های نُه گزی است.
  • چندین ساعت است که در خیابان‌های اصلی شهر می‌چرخیم. چندتا گلولهٔ توپ در نقطه‌های مختلف شهر زده شده و ما با پرس‌وجو از مردم محل آن‌ جاها را پیدا کرده‌ایم و با کنجاوی‌ای بی‌حاصل وارسی‌شان کرده‌ایم. کم‌کم داریم قانع می‌شویم که این گشت و گذار ما دردی از کسی دوا نمی‌کند که تردیدی در آن نیست، اما می‌ماند دوا کردن دردی از خودمان که آن هم جز اینکه عذاب مفید نبودن‌مان در صحنهٔ گیرودار شهر را بر عذاب‌های دیگرمان در این سفر اضافه کنیم. با‌این‌وجود، همچنان توی اهواز زخم‌خورده اما به‌زانو درنیامده می‌چرخیم.
  • سربازان در خیابان‌های اصلی شهر در رفت‌و‌آمدند، جیپ‌ها و کامیون‌های نظامی هم.

سلام

سلام

چطوری. کجایی؟ تو اداره پیدات نکردم.

تو گردان یک تو جبهه‌م.

خب وضع چطوره؟

هیچی تو سنگریم. شب و روز.

کجا میری؟

میرم دوتا لامپ برا سنگر بخرم

کلاهخود هم تو سنگر می‌پوشین؟

نه ، پوتین‌هامون‌ را هم درمی‌یاریم.

جنگ کُند و یکنواخت شده.

  • وضع ارزاق چندان تعریفی ندارد گرچه شهر دارد خالی می‌شود و از ده‌تا مغازه یکی دوتا باز است. چندتا قصابی باز است، بیشتر دکه‌ها و بساط سبزی‌فروش‌ها دایر هستند. فصل سبزی‌های تُرد و خوشبوی اهواز است و غالباً به‌خاطر کم بودن مشتری می‌پلاسند. از مغازه‌های بزرگ لوازم خانه و اتومبیل هیچ‌کدام باز نیست. از سرووضع مردم هم می‌شود فهمید که اکثر آنانی که هنوز در شهر مانده‌اند مردمی بی‌چیز و زحمتکش هستند. درِ خانه‌های “ملی راه” اتومبیل‌های سیستم بالا را می‌شود دید. هنوز خانه‌های ملی راه را هم به آن صورت نزده‌اند.
  • مردم را گُله به گُله می‌شود دید که در کنار خیابان منتظر وسیله هستند. چندتا تاکسی بیشتر در شهر در رفت‌و‌آمد نیستند. می‌شود شمردشان. ماشین‌های پاسدارها و نظامی‌ها غرق گِل در رفت‌وآمدند. در خیابان اصلی شهر- خیابان سی‌متری- می‌شود گفت تقریباً همهٔ مغازه‌ها بسته‌اند جز یک غذا‌فروشی و یک کتاب و نوشت‌افزارفروشی قدیمی. در این کتابفروشی هم پیرمردی با عرقچینی سفید بر سر پشت میزی چوبی کهنه نشسته و روی دفتر قطور قطع رحلی خم شده و به حساب‌کتاب‌هایش می‌رسد. بیشتر کاسب‌های خرده‌پا که قبل از جنگ حداقل دکه‌ای داشتند حالا کنار خیابان بساط کرده‌اند.
  • زنی چادری که آبستن است از کنار خانه‌های کوچه‌ای که راستهٔ بی‌رونق سبزی‌فروش‌ها در آن دایر است و پشت خیابان اصلی است دسته‌ای ریحان به‌دست دارد و آرام می‌گذرد. در نگاه روشنش انتظاری خفته دیده می‌‌شود. چهرهٔ عابران در این راسته نه غمگین‌‌ است نه شاد، یکنواخت است، بی‌شادی و با خطوط آن انتظاری نقش شده که توقعش را نداشتند، آنان انتظار سرانجام داستانی داشتند که مثل آغازش که سال‌ها شنیده‌ بودند به‌پایان رسد.
  • گلولهٔ توپی نزدیک استانداری خورد. رفتیم جای آن را ببینیم. در باغ متروک خانهٔ سازمانی افسران بود. به اطراف خاک پاشانده بود و دیواری را هم فروریخته بود. پسر یکی از ساکنان خوابگاه استانداری چند تکه از ترکش آن را به ما داد. گفت سوقاتی.
  • از پنجرهٔ خانه‌ای نیم‌ویران در محلهٔ‌ کارون ساقه‌های سبز فیروزه‌ای بوتهٔ گل‌ کاغذی‌ای قرمز که سرخی غریبی داشت شکفته و شادان از گلدانی بزرگ روی هرهٔ پنجره رها شده بود. برگ‌های سبز تیره و گل‌های درشت قرمز درختچهٔ خرزهره‌ای در باغچهٔ مدرسهٔ ابتدایی ویران شدهٔ محله کارون در آفتاب تبخیر می‌شدند و عطر غلیظ و تلخ و اندوه‌آوری می‌پراکندند و خجل سر به‌زیر داشتند.

 

پی‌نوشت:

۱. رفیق هاشم بنی‌طرفی (عضو کمیته مرکزی حزب تودهٔ ایران) در جریان توپ‌باران و موشک‌باران و بمباران اهواز در سطح شهر کمک‌رسانی پزشکی می‌کرد. او با نام “دکتر شیدا” در رمان “زمین سوخته” اثر احمد محمود آمده است. دکتر بنی‌‌طرفی در سال ۱۳۶۲ در یورش رژیم به حزب تودهٔ ایران دستگیر و مدت پنج سال زندانی بود. رفیق هاشم مدت هجده سال نیز در رژیم پهلوی زندانی بود. یادش گرامی باد.

۲. صالح با اینکه پیش از انقلاب خدمت سربازی‌اش را کرده بود در فراخوان دولت برای اعزام به جبهه نام‌نویسی کرد و شش ماه در جبهه جنگ خدمت کرد. در هجوم دستگاه امنیتی رژیم به حزب تودهٔ ایران در سال ۱۳۶۲ صالح همراه عده‌ای از فعالان حزبی ازجمله هاشم بنی‌طرفی در اهواز دستگیر شدند. صالح برای انجام مراسم حکومتیِ توبه تا سال ۱۳۶۳ که دادگاهی شد (دادگاهی‌ از نوع دادگاه‌های سه‌سؤالیِ فاجعهٔ ملی سال ۶۷) مرتب شکنجه می‌شد. جواب صالح به آن‌ نوع سه سؤال‌ بیان باور ثابتش به مارکسیسم بود. حکم اعدامش صادر و اعدام شد. یادش گرامی باد.

***

به نقل از «بسوی آینده» شمارۀ ۱۵، خرداد ۱۴۰۵

 

دکمه بازگشت به بالا