هوش مصنوعی کنشگریِ شبکهای در اقتصادِ سیاسیِ جهان
الف. ع. رهپویان
برونو لاتور ((Bruno Latour، ۱۹۴۷–۲۰۲۲ /۱۳۲۶-۱۴۰۱، فیلسوف، جامعهشناس، و انسانشناس فرانسوی، یکی از مهمترین متفکرانی است که در اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیستویکم کوشید مرزهای سخت و تثبیتشدهٔ مدرنیته- مرز میان طبیعت و جامعه، سوژه و ابژه، علم و سیاست، انسان و اشیاء- را به پرسش بگیرد. او با الهام از مطالعات علم و فناوری و از خلال صورتبندیِ مشهور خود، یعنی “نظریهٔ کنشگر-شبکه” (“Actor- Network Theory”) نشان داد که جهان اجتماعی نه صرفاً محصول ارادهٔ انسانهاست و نه قلمرویی است مستقل از اشیا، ابزارها، زیرساختها، و نهادهای مادی، بلکه حاصل درهمتنیدگیِ شبکههایی ناهمگن از انسانها و غیرانسانهاست. در این نگاه، “کنش” از یک سوژهٔ مستقل سرچشمه نمیگیرد، بلکه از میانجیگری و پیوند میان کنشگران مختلف- از دولت و شرکت گرفته تا انسان، الگوریتم، اسناد، کابلها، آزمایشگاه، میکروب، پلتفرم، و ماشین، و جز اینها- پدید میآید. ازهمینروی، اندیشهٔ لاتور امروز یکی از راهگشاترین چشماندازها برای فهم پدیدهای چون هوش مصنوعی است، پدیدهای که خود نه یک ابزار منفرد، بلکه شبکهای پیچیده از داده، انرژی، زیرساخت، سرمایه، زبان، دولت، جامعه، انسان، کار، جنگ، و قدرت است.
۱. از جوهرها به رابطهها: چرخشِ لاتوری
یکی از بنیادیترین مداخلات لاتور این است که ما را از فهم جوهریِ جهان به فهم رابطهایِ آن منتقل میکند. در سنتهای کلاسیک فلسفهٔ مدرن، معمولاً جهان به حوزههایی جدا تقسیم میشد: طبیعت در یک سو، جامعه در سوی دیگر؛ فناوری بهمنزلهٔ ابزار، انسان بهمنزلهٔ کنشگر، و حقیقت بهمنزلهٔ چیزی که از خلال روش علمی کشف میشود. لاتور این الگو را وارونه میکند. او میگوید آنچه ما “جامعه”، “طبیعت”، “علم” یا “قدرت” مینامیم، پیشاپیش موجودات تثبیتشده و خودبسنده نیستند، بلکه برساختهٔ شبکههایی از پیوندها، برگردانیها، همبستگیها، و میانجیگری میان پدیدهها هستند. بهبیان دیگر، بهجای آنکه از ذاتِ اشیا آغاز کنیم، باید از اتصالات آغاز کنیم.
در نظریهٔ کنشگر-شبکه، کنشگر فقط انسان نیست. هر چیزی که در یک زنجیرهٔ عمل، تفاوتی ایجاد کند، رفتاری را تسهیل یا محدود کند، رابطهای را برقرار یا مختل کند، میتواند با عنوان “کنشگر” (“actant”) فهمیده شود. قانون، پایگاهِ داده، موتورِ جستوجو، دوربینِ نظارتی، نمودارِ علمی، الگوریتمِ توصیهگر، زیرساختِ ابری، سرعتگیرِ خیابان، سامانهٔ تشخیصِ چهره، همه در این معنا کنشگرند. آنها نه “جانشین انسان”اند و نه همتراز آگاهی انسانی، بلکه عناصری هستند که در شبکهٔ کنشِ جمعی نقشی فعال بازی میکنند. از این منظر، مسئلهٔ اصلی این نیست که یک کنشگر چه “ماهیتی” دارد، بلکه این است که چه میکند، چه چیزی را به چه چیزی وصل میکند، و چه اثراتی در شبکه بهوجود میآورد.
۲. هوش مصنوعی یک ابزار فناورانه نیست
اگر این چارچوب را بر هوش مصنوعی اعمال کنیم، نخستین نتیجه آن است که هوش مصنوعی را نمیتوان صرفاً یک “فناوری” یا “ابزار” نامید. هوش مصنوعی، در معنای دقیق لاتوری، خود یک مونتاژ ناهمگن از عناصر مختلف است: مدلهای آماری، دادههای آموزشی، مراکز داده، چیپها، خطوط تأمین نیمهرسانا، لیتیوم و عناصر کمیاب، سرمایهگذاری خطرپذیر، دولتهای حامی، شرکتهای ابری، نیروی کار پنهانِ داده شناسی، کاربران، پلتفرمها، قانونگذاری، خیال آخرالزمانی یا نجاتبخشِ رسانهها، و نظامهای سنجش و الگوبرداری (benchmark) همگی در ساختِ آن دخیلاند. بهعبارتدیگر، آنچه “هوش مصنوعی” نامیده میشود، پیشاپیش یک موجود مستقل نیست، بلکه یک شبکهٔ فعال از انسانها و فرایندهاست.
به همین دلیل، پرسشِ درست دربارهٔ هوش مصنوعی از دیدِ لاتور این نیست که “آیا AI [هوش مصنوعی] باهوش است؟” یا “آیا AI جای انسان را میگیرد؟” بلکه این است که:
- هوش مصنوعی در چه شبکهای عمل میکند؟
- چه نوع وابستگیهایی میسازد؟
- چه چیزهایی را به چه چیز برمیگرداند (translate)؟
- چه روابطی را بازآرایی میکند؟
- و کدام کنشگران را تقویت یا حذف یا مرتبط میکند؟
هوش مصنوعی در این نگاه، بیشتر از آنکه یک وسیلهٔ خنثی باشد، یک میانجی است. لاتور میان “واسطه” (“intermediary”) و “میانجی” (“mediator”) فرق میگذارد. واسطه چیزی را بدون تغییر منتقل میکند، اما میانجی، در حین انتقال، خود نیز در محتوا مداخله میکند، آن را دگرگون میسازد، مسیرش را تغییر میدهد، و پیامدهای پیشبینیناپذیر تولید میکند. هوش مصنوعی دقیقاً از این نوع دوم است: برمیگرداند، حذف میکند، رتبهبندی میکند، اولویت میدهد، خلاصه میکند، پیشبینی میکند، تشخیص میدهد، و درنتیجه، خودِ میدان عمل را دگرگون میکند.
۳. اقتصادِ سیاسیِ هوش مصنوعی: از داده تا انباشت
با نگاه برونو لاتور، هوش مصنوعی را باید در قلب یک آرایش جدید از اقتصاد سیاسی دید. این فناوری صرفاً محصول پیشرفت علمی نیست، بلکه بخشی از بازچینیِ عظیم قدرت در سرمایهداری متأخر است. در اینجا، انباشت سرمایه دیگر فقط از طریق تولید کالای مادی انجام نمیشود، بلکه از خلال استخراج، پردازش، و انحصاری کردنِ داده، توجه، زبان، تصمیم، پیشبینی، و زیرساختِ محاسباتی پیش میرود. شرکتهای بزرگ AI نهفقط محصول میفروشند، بلکه “وابستگی” تولید میکنند: وابستگی کسبوکارها به “ا پی آی” (API)۱ها، وابستگی دولتها به خدمات ابری، وابستگی کاربران به رابطهای هوشمند، وابستگی رسانهها به موتورهای مولد محتوا، و وابستگی نیروی کار به نظامهای رتبهبندی و مدیریت الگوریتمی.
از این زاویه، هوش مصنوعی یک گرهٔ انباشت ((accumulation node است، گرهی که سرمایه، انرژی، کار، قانون، زبان، و محاسبه را در یک مونتاژ تازه به هم میدوزد. بنابراین، هوش مصنوعی فقط یک بخش صنعتی جدید نیست، بلکه نوعی زیرساختِ قدرت است که میتواند قواعد توزیعِ دسترسی، دیدن، شنیدن، قضاوت کردن، و تصمیم گرفتن را بازنویسی کند. اگر در سرمایهداری صنعتی کلاسیک، کارخانه و ماشین بخار نماد قدرت بودند، در سرمایهداریِ پلتفرمی- محاسباتِی امروز، مدل، مرکز داده، چیپ پیشرفته، درگاه API و سامانهٔ توصیهگر جای آنها را گرفتهاند.
۴. هوش مصنوعی (AI) و بازتوزیعِ عاملیت
یکی از مهمترین دگرگونیهایی که در خوانش لاتوری برجسته میشود، بازتوزیعِ عاملیت (redistribution of gency) است. در جهان کلاسیک، عاملیت عمدتاً به انسان نسبت داده میشد: مدیر تصمیم میگیرد، دولت قانون وضع میکند، سرباز میجنگد، روزنامهنگار روایت میسازد. اما در جهان هوش مصنوعی، این کنشها از خلال آرایشهای محاسباتی- سازمانی پیچیدهای عبور میکنند که خود در شکلدهی به نتیجه نقش دارند. الگوریتم وام، سامانهٔ تشخیص ریسک، داشبورد فرماندهی جنگی، مدل زبان در رسانه، موتور امتیازدهی اعتباری، ابزار استخدام خودکار، و سامانهٔ تعدیل محتوا، همگی بخشی از دستگاه تصمیمسازیاند.
این بدان معنا نیست که انسان ناپدید شده است، بلکه به این معناست که قدرتِ تصمیم دیگر در یک نقطهٔ صرفاً انسانی متمرکز نیست. انسان، مدل، پایگاه داده، داشبورد اطلاعاتی، قانون، شرکت، سنسور، و سِروِر با هم یک “بلوک عاملیت” تشکیل میدهند. نتیجه آن است که مسئولیتپذیری مبهمتر میشود، منشأ تصمیم پنهانتر میشود، و قدرت در لایههای زیرساختیتر و کممرئیتر رسوب میکند. این امر یکی از ویژگیهای اصلی اقتصاد سیاسی معاصر است: جابهجایی قدرت از نهادهای آشکار به معماریهای محاسباتی و میانجیهای غیرانسانی.
۵. هوش مصنوعی، طبیعت و جامعه: فروریختن یک دوگانه
از منظر لاتور، یکی از خطاهای مدرنیته آن بود که طبیعت و جامعه را دو قلمرو جدا در نظر گرفت. هوش مصنوعی بهخوبی نشان میدهد که این جدایی تا چه اندازه موهوم است. ظاهراً AI یک فناوری “نامادی” و دیجیتال بهنظر میرسد، اما در واقع عمیقاً به ماده، زمین، انرژی، و اکولوژی گره خورده است. هر مدل زبانی عظیم بر شانههای زنجیرهای مادی ایستاده است: استخراج عناصرِ کمیاب، تولید تراشه، مصرف آب برای خنکسازی، مصرف برق در مقیاس عظیم، زیرساخت فیبر نوری، و مراکز دادهای که ردپای کربنی سنگینی برجا میگذارند. بنابراین، حتی “زبان” در عصر AI بدون ژئوپلیتیکِ انرژی، زمین، و مواد معدنی قابل فهم نیست.
درعینحال، AI مستقیماً در سازماندهی جامعه مداخله میکند: در مدرسه، بیمارستان، پلیس، جنگ، تبلیغات، استخدام، شبکههای اجتماعی، برگردانی، هنر، مالیه، و قضاوت. پس این پدیده در همان لحظه که به طبیعت وصل است، جامعه را نیز دوباره سازمان میدهد. این دقیقاً همان چشماندازی است که لاتور پیش مینهد: واقعیت نه به صورت حوزههای جدا، بلکه به صورت درهمتنیدگی شبکههای طبیعی-اجتماعی-فنی فهمیده میشود.
۶. هوش مصنوعی و سیاست: از ایدئولوژی به زیرساخت
در سیاستِ معاصر، هوش مصنوعی فقط ابزاری در دست دولتها و شرکتها نیست، بلکه خودِ صحنهٔ سیاست را بازطراحی میکند. قدرت امروز نه تنها در پارلمان، حزب، رسانه، و ارتش، بلکه در زیرساختهای محاسباتی نهفته است: در مراکزِ داده، دسترسی به پردازندههای پیشرفته، انحصار خدمات ابری، سامانههای نظارت، الگوریتمهای توصیهگر، و رژیمهای تنظیمگری پلتفرمها. اگر از منظر لاتوری به سیاست بنگریم، درمییابیم که سیاست دیگر فقط نزاع بر سر ایدهها نیست، بلکه نزاع بر سر میانجیها و معماریهای اتصال است.
هوش مصنوعی همچنین فرایندهای سیاسی را برمیگرداند. مطالبات اجتماعی، خشم عمومی، اطلاعات خام، ترجیحات رأیدهندگان، رفتار کاربران، و حتی اضطرابهای جمعی، همه میتوانند توسط سامانههای محاسباتی به امتیاز، رتبه، احتمال، ریسک، خوشهٔ رفتاری یا الگوی هدفگیری تبلیغاتی برگردانده شوند. اما این برگردانی بیطرف نیست. در این فرایند، بسیاری از کیفیات انسانی- ابهام، تعارض، حافظهٔ تاریخی، رنج، امید، همبستگی، مقاومت- به دادههای کمّی و قابل مدیریت فروکاسته میشوند. درنتیجه، آنچه در سطح سیاسی رخ میدهد، فقط دیجیتالی شدن سیاست نیست، بلکه محاسباتی شدنِ امر اجتماعی است.
۷. جنگ، حقیقت، و میدانِ روایی
در جهان معاصر، هوش مصنوعی درهمتنیدگی میان جنگ، اطلاعات، و رسانه را نیز تشدید کرده است. تحلیل تصویرهای ماهوارهای، تشخیص الگوهای نظامی، هدفگیری پهپادی، عملیات شناختی، جعلِ عمیق (deep fake)، پروپاگاندا، و سنتز لحظهای روایتهای خبری، همگی نشان میدهند که AI بخشی از ماشین جنگیِ جدید است. اما باز هم، این بهمعنای “سلاح بودنِ” صِرفِ آن نیست، بلکه بهمعنای پیوستن آن به شبکهای از ماهواره، پلتفرم، داده، ارتش، رسانه، سنسور، الگوریتم، و افکار عمومی است. جنگ امروز نه فقط در میدان نبرد، بلکه در زنجیرهٔ تصویرها، دادهها، رتبهبندیها، و جریانهای روایی جریان دارد.
در همینجا مسئلهٔ حقیقت نیز دگرگون میشود. لاتور پیشتر پرسیده بود که “فکت” چگونه ساخته و تثبیت میشود. در عصر هوش مصنوعی، این پرسش شکل تازهای میگیرد: حقیقت چگونه در میان سیلاب محتوا، جعل، خلاصهسازی ماشینی، رتبهبندی الگوریتمی، و اتوماسیون روایت تثبیت میشود؟ بهعبارتدیگر، هوش مصنوعی وارد زنجیرهٔ تولید، گردش و مشروعیتبخشی به حقیقت شده است. این امر هم امکانهای تازهای برای دسترسی به دانش میگشاید و هم خطرهای تازهای برای فرسایش اعتماد، دستکاری ادراک و اشباع شناختی پدید میآورد.
۸. مزیت و محدودیتِ خوانشِ لاتوری
خوانشِ لاتوری از هوش مصنوعی یک امتیاز بزرگ دارد: ما را از نگاه سادهانگارانهای که AI را صرفاً ابزار یا صرفاً تهدیدِ اخلاقی یا صرفاً جهشِ فناورانه میبیند بیرون میآورد. این خوانش نشان میدهد که هوش مصنوعی را باید به عنوان شبکهای از پیوندها،برگردانیها، و میانجیگریها فهمید؛ شبکهای که در آن ماده و معنا، طبیعت و جامعه، دولت و شرکت، کار و اتوماسیون، جنگ و رسانه، همگی درهم تنیده میشوند. اما همین خوانش محدودیتی هم دارد. “نظریهٔ کنشگر- شبکه” در توضیح سلطه، طبقه، استثمار، و ناموزونیِ قدرت بهتنهایی کافی نیست. اگر همهچیز را فقط به صورت شبکهای از پیوندها ببینیم، ممکن است فراموش کنیم که چه کسی مالک زیرساخت است، چه کسی سود را تصاحب میکند، چه کسی نیروی کار نامرئی را استثمار میکند، و چه کسی هزینههای زیستمحیطی و اجتماعی را میپردازد. بنابراین، فهم کامل هوش مصنوعی در اقتصاد سیاسی معاصر نیازمند پیوند لاتور با سنتهایی دیگر نیز هست: با مارکس برای تحلیل انباشت و استثمار، با فوکو برای فهم حکومتمندی و نظارت، با بوردیو برای تحلیل میدان و سرمایهٔ نمادین، و با ژئوپلیتیک برای فهم زنجیرههای جهانی تراشه، انرژی و سلطه.
نتیجهگیری
در افق برونو لاتور، هوش مصنوعی نه یک ابژهٔ منفرد و نه یک سوژهٔ مستقل است، بلکه کنشگری شبکهای است که در شبکههای گستردهتر قدرت، دانش، سرمایه، انرژی، زبان، و جنگ وارد میشود و آنها را از نو آرایش میدهد. این فناوری فقط بر جهان اثر نمیگذارد؛ خود بخشی از فرایند بازساخت جهان است. از این منظر، مسئلهٔ اصلی AI در عصر ما نه صرفاً کارایی، نه صرفاً اخلاق، و نه حتی صرفاً نوآوری است؛ مسئله این است که چه نوع جهانی با آن ساخته میشود، چه نیروهایی از این ساختن سود میبرند، چه پیوندهایی تثبیت میشوند، چه صداهایی خاموش میشوند، و چه هزینههایی به طبیعت، جامعه و آینده تحمیل میشود. اگر بخواهیم جایگاه هوش مصنوعی را در اقتصاد سیاسی معاصر بهدرستی بفهمیم، باید آن را همچون گرهگاهی ببینیم که در آن سرمایه، طبقه، مالکیت، دولت، انرژی، جنگ، رسانه، کار، محاسبه، و زیستبومِ جهان به هم میرسند و در هم تنیده می شوند.
پینوشت:
۱. رابط برنامهنویسی کاربردی (API) پل ارتباطی میان دو نرمافزار است که به آنها اجازه میدهد بدون دخالت انسان با یکدیگر تبادل اطلاعات کنند. این فناوری به برنامهنویسان امکان میدهد بهجای کدنویسی مجدد، از قابلیتها و دادههای سیستمهای دیگر (مانند سرویسهای ابری، نقشهها یا درگاههای پرداخت) بهسادگی استفاده کنند.
***
به نقل از «بسوی آینده» شمارۀ ۱۵، خرداد ۱۴۰۵